دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387
نمی دونم چرا هیچ حسی تووم نیست که کمک کنه بنویسم.. انگار خالی ام از همه چیز... چقدر احساس غریبگی می کنم با وبلاگم... چرا روم نمی شه حرفامو بنویسم؟... دورم... دور و کور! روزای نسبتن خوبی رو می گذرونم.. ولی هنوزم چشمانم دنبال کسه دیگه ایه!! و می دونم آدما هیچ وقت قدر نعمتاشونو وقتی که باید بدونن نمی دونن! خودم خوب می دونم باید قدر زندگیمو بدونم... ولی نمی دونم!!! هنوزم خاطره هام مربوط به چندین سال پیشن!! هنوزم با مرور اوناس که دلم تنگ میشه!!!ذوق می کنم! می خندم! معدود وقتایی هم گریه می کنم!! هرچند آدمایی که توو زندگیم بودن به کل عوض شدن و هیچ اثری ازشون توو زندگیم نمونده ولی هنوزم یکی هست... یکی که دوستش دااارم و علتشم چیزی نیست جز دل بستن توو سن و سال بچگی!!!میگن! آدم هر چند سالشم بشه هر چند تا بچه هم که داشته باشه عشق اولش یادش نمی ره!!!و این چه درد سنگینیه!! کمتر بهش فکر می کنم! ولی هنوزم گهگاهی توو فکرم هستو دلم برای شنیدن صداش یا حتا خوندن حرفاش ضعف میره!!! نمی دونم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم.. من هنوزم چشمهام جای دیگه ایه! دلم سر گرم کسه دیگه ایه!!! هنوزم انگاااری! نمی دونم.. ولی می دونم که بچه ام هنوز هم!! چند وقت پیش کسی بهم گفت اون باید دنبال تو باشه نه تو به دنبال اون!! خنده م گرفت!! گفت با ایمان نیستی که هستی !تحصیلات نداااری که داری! خونواده ی با فرهنگی نداری که داری! زیبا نیستی که هستی! توو دلم گفتم اگه واقعن این جوریه! اگه من واقعن کاملم پس به دنبال چیه؟! هه! همون موقع به خنده گفتم فکر کاره!!!!! داشتم فکر می کردم اگه روزی روزگاری بشنوم ازدواج کرده چقدر حسودیم میشه!!! یعنی اون دختر خوشبخت کی می تونه باااشه؟! همون موقع به این فکر کردم که اگه اون بشنوه من ازدواج کردم چی کااار می کنه؟! هیچی!! مسلمن به یه تبریک اکتفا می کنه!با همون لحن چندین ماه پیشش! «هیلدا خانوم» تبریک میگم!! چقدر خنده م می گیره وقتی اینا رو اینجا می نویسم!! چه هدفی دارم از نوشتن اینا خودمم نمی دونم! خدارو شاهد می گیرم هیچ وقت به ازدواج باهاش فکر نمی کردم!من فقط دلم میخواست از حاله هم با خبر باشیم.! همدگیرو دوست داشته باشیم! اگه از هم بی خبر بودیم نگران هم بشیم!!! ولی باید اعتراف کنم با دوری کردنش با عوض شدنش تموم این حسای پاکو ازم گرفت و یه چیزی بهم داد!!!اونم این بود ««چرا منو نمی خواد؟؟»» هنوزم جوابی براش پیدا نکردم! اون هیچ وقت ماله من نبود! هیچ وقت جرات نکردم بهش بگم این جوری باش! یا اونجوری نباش! ولی می دونم اذیتش کردم! اون به اندازه ی هفت سال از من بیشتر می فهمید! هفت سال اصلن زمانه کمی نیست!! به نظرم من اگه جای اون بودم مدت زمان دوستیمونم اونقدر طول نمی کشید ولی با تموم اینااااا.. نمی تونم بپذیرم همه چیز تموم شده! هر چند هیچ دلیلی یا هیچ امیدی نمی بینم که دوباره مثل سابق شیم! ولی هنوزم اونجور که باید با خودم کنااار نیومدم!!! هیچ امیدی به آینده ندااارم ولی هنوزم نتونستم از گذشته دست بکشمو به طور کامل فراموشش کنم .. هنوزم دوستش دااارم!!!! هنوزم د و س ت ش د ا ر م هنوزم هم

نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
17:03
حرف های تو با من
:30
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
دوم.تیرماه.هشتاد و هفت
امروز، درست، یـــــــــــــــــــــــــــک ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال و ده ماه و دو روز ِ که نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
.....پی نوشت:من پر از حرف سکوتم که خودش یه دنیا قصه س
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
17:45
حرف های تو با من
:13
|