یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
چند وقت پیش! یه آدمی یه جوری سر راهم سبز شد!!بهم یسری حرفارو زد که....! بهم می گفت «انقدر غصه نخور که تنهایی!!» می گفت «یه چند وقت دیگه یه پسری میاد توو زندگیت که اگه بهش بگی بمیر می میره!»منم به مسخره گفتم مگه مرض دارم که بگم بمیر!!دو باره گفت«تو هیچ وقت نری مرده ببینیاا!!» گفتم اتفاقن توو فکرمه یه صبح تا شبو.. حرفمو قطع کرد گفت «مریض میشی میل خودته» توو چشمهام زل زد گفت «رنگ آبی رو خیلی دوست داری نه؟!».. شونه بالا زدم نمی خواستم لو بدم که درست گفته!.. گفت «میری کنار دریا آروم میشی نه؟!» بازم هیچی نگفتم!! یهو گفت «امام حسینو بیشتر از بقیه صدا می زنی نه؟!»گفتم چرا اینو می پرسی؟ گفت «معلومه دین نداری ولی آزاده ای!!!».. سرم انگاری سوت کشید!!! می گفت «توو چهارده سالگیش عاشق شده! ازدواج کرده ! ولی دختره بهش خیانت کرده! شش ماه توو کما بوده! خودکشی کرده بوده» می گفت« از اون موقع همیشه مسته!! !» اون روزی هم که با من حرف می زد دهنش بوی مشروبو می داد!دائمم سیگار می کشید! .. بهم گفت «من تا مهر از کشور شما میرم! وقتی اون آدم میاد توو زندگی تو!من دیگه زنده نیستم که بیای بهم بگی بهت راست گفتم!ولی قول بده برام یه فاتحه بخونی؟!.. یه متر اینورو اونور توو جهنم برای من خیلی فرق نداره ولی واسه بهشت تو مهمه!قول میدی؟!..» می ترسیدم چیزی بگم! گفتم شما چقدر منفی فکر می کنین!..اهمیت نداد!.. گفت «قدش بلنده!سبزه هم هست! خیلی هم دوست داره اذیتش نکن!!» یهو گفت «عروسک بچگیهات می دونی چی شد؟!».. گفتم من عروسکی نداشتم!..گفت«یکی داشتی که دوسش داشتی»..داشتم سکته می زدم!نمی دونستم اینا رو از کجا می دونه!..گفت«آخی!بچه که بودی می ترسیدی پدر و مادرت از هم جدا شن!تنها ترس بچگی هات همین بوده!»..دیگه حرف نمی زدم!.. همه حرفاش باورم شد!.. بهم گفت.. «دلت پاکه!ساده ای!فرشته ت همیشه کنارت هست!به خدا نگو من فلان چیزو میخوام بگو اگه سلاح می دونی بهم بدش!گفت صبر داشته باش!هرکی بهت بدی کنه جلوی چشمهات پشیمونیشو می بینی!»دیگه نمی دونستم باید چی کار کنم!...... هنوزم باورم نمی شه!.. تا خونه گیج می خوردم! هنوزم گیجم!.. گفت «یه بدنامی منتظرته صبر باید داشته باشی دنیا جواب دروغ هاشو میده » حالا... دیروز (جمعه) شنیدم که چه حرفایی پشتم زده! از خدا خواستم یه صبر زیاد بهم بده! می خوام دنیا جواب دروغاشو بده!.. اون موقع سکوت که کرد نگاش کردم!! .. ولی رفت!! یه شماره ایرانسلم داد بهم !گفت«اگه دلت گرفت زنگ بزن به من آرومت می کنم نمی خواد بشینی گریه کنی!!!».. ولی من بهش زنگ نزدم!.. یعنی می ترسم!!وقتی شماره ایرانسلشو بهم داد با این که حرفاش باورم شده بود ولی از ترسم به روی خودم نیاوردم! .. دوست داشتم زودتر از کنارم بره! حالا موندم که اون ادم کی بود؟!... مطمئنن اونقدر بنده ی خوبه خدا نیستم که یه همچین ادمی رو بخواد بذاره سر راهم که ارومم کنه و راهی رو بهم نشون بده!.. تنم داره می لرزه! ...از اون روز دائمن دارم بهش فکر می کنم!.. دیشبم با گریه خوابم برد! خواب اون آدمی رو دیدم که پشت سرم حرف زده! خواب دیدیم مادرش مریض شده! از جلوی در خونه ی ما تا اون بیمارستان رو دیواراش آدرس بیمارستانو زده بودن! رفتم اونجا!.. همه بودن! تموم دوستای مشترکمون! همه می گفتن مادرش می میره! ولی من می گفتم زنده می مونه!.. مادرشو بغل کردم! توو دلم می گفتم یعنی این می دونه من کی ام؟! می دونه من همونی ام که پسرش باهام اونجوری کرده؟! بهش گفتم توو دلتون پشت سرهم بگین من اومدم اینجا که عمل کنمو حالم خوب شه برم کنار بچه هام! مادرش رفت توو اتاق عمل! منم دو تا تسبیح از توو کیفم در آوردم!.. دو تا تسبیحی که واقعن توو کیفمه! یکیشو دادم به یه دختر که نمی شناختمش! با اون یکی هم خودم شروع کردم به صلوات فرستادن! ولی هی توو دلم می گفتم اگه زنده نمونه آبروم جلو بچه ها می ره!!... نمی دونم چرا؟!.. احساس می کنم به خدا نزدیک تر شدم!.. احساس می کنم خدا توبه هامو پذیرفته!.. احساس می کنم پاک تر شدم!...نمی دونم چرا؟!...ولی با تموم این اتفاقا می ترسم! هنوزم!
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
01:04
سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386
من از روابط جنسی ام با ابرها ......چیزی نمی گویم !جز این که همه ی باران ها کودکان منند
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
10:12
حرف های تو با من
:49
|