لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

 

.....مرا ببوس برای اخرین بار

 

بچّه پایش را به زمین می‏کوبد، اشک می‏ریزد و بی‏تابی می‏کند. دلش آن بادکنک بزرگ قرمز را می‏خواهد. ده دقیقه‏ی بعد دوباره از کنار بادکنک قرمز می‏گذرد امّا آنقدر حواسش به آبنبات ترش مزه‏اش هست که دیگر حتی بادکنک را نمی‏بیند

...من آن کودک بودم و تو آن بادکنک قرمز

نیامدی، سرم به دیگری گرم شد؛ دیگر تو را ندیدم، نخواستم...

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 10:10

حرف های تو با من :56


::طراح قالب::