سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
.....مرا ببوس برای اخرین بار
بچّه پایش را به زمین میکوبد، اشک میریزد و بیتابی میکند. دلش آن بادکنک بزرگ قرمز را میخواهد. ده دقیقهی بعد دوباره از کنار بادکنک قرمز میگذرد امّا آنقدر حواسش به آبنبات ترش مزهاش هست که دیگر حتی بادکنک را نمیبیند…
...من آن کودک بودم و تو آن بادکنک قرمز
نیامدی، سرم به دیگری گرم شد؛ دیگر تو را ندیدم، نخواستم...
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
10:10
حرف های تو با من
:56
|