دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386
ماه به خورشید میرسه
زمین به آسمون
فکر می کنی ما به هم نمی رسیم؟
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
11:25
حرف های تو با من
:31
دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386
!دلم برایت خواهد سوخت
دیگه حتی از تو نوشتن هم منو سیراب نمیکنه ، دیگه مثل اون روزها بودنت منو آروم نمیکنه ...این روزا دیگه دلم نمیخواد بشینم یه گوشه دنج و خلوت به تو فکر کنم دیگه دلم نمیخواد قلم دستم بگیرم و تووی هزار واژه معنات کنم .
دیگه نمیتونم زیر چرخش خودکار ، تووی آبی جوهر ، نگات کنم ، صدات کنم ، این روزا دیگه دلت باهام نیست ، منو خواستی واسه روزای بی صدات ، وقتی اون روزا تموم شدند خواستی برم اما به من نگفتی... خواستی باشم اما کم رنگ ، باشم هر وقت تو خواستی .
هیچ وقت فکر نکردی دل بزرگ من ، دلی که یه روز انقدر بزرگ بود که هیچ وقت جای خالی کسی رو تووی خودش حس نمیکرد ...حالا کوچیک شده ، تو خواستی کوچیک بشه ، خواستی که همیشه برای تو بشه قد یه گنجشک .خواستی همیشه برات یه عروسک بمونه .
اما فکر نکردی عروسک خواب و بیداری نیست ، فکر کردی هست . خواستی پستونکش رو بذاری دهنش ، بهش بگی لالا کن تا من بیام سراغت ، فکر نکردی تا تو نباشی ، زیر چشمی نگاه میکنه ...آرزو میکنه نگاه کنه ، ببینه تو یه چیزی جا گذاشتی و شاید بیایی دنبالش و چقدر دعا میکنه که برگردی . اما تو یهو بزرگ شدی . آنقدر که دیگه فکر کردی عروسک خواب و بیداری به درد تو نمیخوره ماله بچه کوچولوهاست . فکر کردی الان اگه یه رباط داشته باشی بهتره ! چون دیدی آدم بزرگا اسباب بازی هاشون فرق میکنه . اونوقت رفتی در صندوقچه مادربزرگت رو باز کردی ...عروسک خواب و بیداریت رو گذاشتی تووی اون ، گفتی بمون ...یه روز میام سراغت ، گفتی منتظر بمون یه روز که دیدم زندگیم خالی شده ...دیدم هیچ کس تویه زندگیم نیست میام حالت رو میپرسم . یه روزی که هیچ کس نفهمه من با عروسک بچگی هام بازی کنم . رفتی ...در صندوقچه رو بستی و اونوقت نفهمیدی عروسکت تووی نور کم سویی که از روزنه ای صندوقچه به صورتش میخوره درخشش اشکهاش رو تقدیمت میکنه . نفهمیدی بغض کرد و نخواست اونو جلوی تو بیرون بریزه . خواست پیش خواسته ی تو آروم باشه تا تو فکر کنی عروسکت هم دست از بچه بازی هاش برداشته .
تو رفتی و هنوز در صندوقچه بستس و عروسک خواب و بیداری تو هنوز بیداره تا شاید یه روز برگردی ، گرد و غبار صندوقچه رو بزنی کنار ، بازش کنی و باز مثل بچگی هات ، مثل روزهای تنهاییت اونو بغل کنی ، نگاش کنی ، بوش کنی و بعد ببوسی و اونوقت باز با همون صدای همیشگی خودت بهش بگی که عروسکم تموم زندگی منی...
.......خودت میدونی اینجا واسه ی تو مینویسم...بیا داره دیر میشه ها
.....پی نوشت...:دقت کن
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
12:12
حرف های تو با من
:13
یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386
...کمکم کن
....دلم!ذهنم..پر می شود از حرف های نگفته...و ننوشته...دستانم خالی می ماند
....نمی شود نوشت...
....می نویسم..خط می زنم..
.....می نویسم..پاک می کنم...
...داستان این ناتوانی ام چیست!؟خودم هم نمی دانم...
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
11:31
حرف های تو با من
:12
|