سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
!شایدم قسمتم این جوری بود
!نه خوشحالم
!نه خیلی غمگین
فقط یاد یه ضرب المثل افتادم که مامان خیلی توو گوشم می گفتو من الان به معنیش
! ! رسیدم! نا برده رنج،گنچ میسر نمی شود
به آروزی نزدیکم رسیدم!درست اونی که می خواستم نشد!ولی این بوده!و این شد!..حالا می خوام از این جا به جایی برسم که براش تلاش نکرده بودم و می خواستمش!...قبول شدم!ولی.....خب!خوشحالم!نه اونقدری که یه قبول شده خوشحاله!شاید فقط اونقدری که دیگه نباید کنکور دیگه ای بدم!می مونه یه انتخاب رشته ی خوب!که اونم با رتبه ای که دارم باید قید روزانه رو بزنم!چه خطو نشونایی که نکشیده بودم!..خوشحالم!اینارو میگم!که شما بدونید!همین
پی نوشت:از تموم دوستایی که تماس با موبایلم گرفتنو موفق نشدن!شرمنده!قطعه!البته تا اطلاع بعدی!!!!که خیلی هم دور نیست
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
10:01
یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386

...!فکر کرد با چه زبانی بگوید وجود دارد؛ سکوت کرد
کلی حرف دارم!!..ولی نمی نویسم!تایپ نمی کنم!ثبت نمی کنم!..مثلن که بدانید که چه حرفهایی دارم!چه می شود؟!هیچ
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
17:33
حرف های تو با من
:41
|