دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
:می نویسم
....د ی د ا ر....
تو اگر بی من و دلتنگ منی
.......یک به یک فاصله ها را بردار
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
18:15
حرف های تو با من
:26
شنبه 16 تیر ماه سال 1386
ندار تر از دارا
چقدر بدم اومده از همه ! .... دقیقن از همه !.... هیچ استثنایی هم تو کار نیست!... خدا میدونه که چقدر آرزوهای دیگمو به خاطر یکی از آرزوهام سرکوب کردم و الانم میبینم که هیچ!.... و این هیچ.... فقط نوشتنش آسونه!.... حس کردنش جون آدمو میگیره ... جون آدمو یهو هم نمیگیره!.... ذره ذره میگیره! ... دیگه هیچ کس برام قابل تحمل نیست !... از خونواده ای که تا سر حد مرگ دوسشون داشتم تا آدمایی که خودم واسه دوست داشتن انتخابشون کرده بودم فراری ام !.... گریه هم نمیگره !... خیلی درد دارم ! خیلی موضوع دارم واسه گریه کردن ولی حتی گریه هم نمیگره .... بدم اومده از همه .... از آدما ....و از اونایی که هیچی حالیشون نیست !.... چی شده که یهو آدما توو نظرم این شکلی شدن نمیدونم ... ولی دوئیدنو نرسیده خستم کرده !.... گفتم از خونواده ام جدا میشم و خدا کمکم میکنه رو پای خودم وایمیسم!.... گفتم مستقل میشم !... گفت دیگه راحت میشم ... خنده داره ولی با تموم خوشی های به درد نخوری که دارم کنار خونوادم!... بد جور دارم دست و پا میزنم تا جدا شم ازشون ! وقتی خیلی عمیق فکر میکنم میگم کاشکی دختر نبودم ... کاش زن نبودم ! کاش مرد بودم ! مرد! البته نه مثل تموم اون مردایی که درسای نامردی رو بهم یاد دادن ! کاش همجنس اونا بودم تا محکمتر حرف از استقلال می زدم! خسته شدم ! میدونم نوشتن اینا این جا درست نیست ... این جا که خواهرام خواننده شن! ولی خسته ام .. دلم میخواد تنها باشم .... خودتونو بذارید جای من ! دقیقن جای من! با تموم خصوصیات لوس من! .... دیگه تحملش واسم سخته! ... بزرگ تر شدن ! بیشتر فهمیدن ... تنها موندم تا الان ... عجیبه ولی دیگه نمی تونم کسی رو تو زندگیم راه بدم! نمیخوام بگم کسی نبود .... کسی نبود که دوسش داشته باشم !!! چرا بود!!! ... مثل همه ی شما که از طرفتون بت میسازید اونم بت من بود !..... ولی نشد! نخواست !!! ... نخواستیم ... دلیلشم حتی واضح نمیدونم ! فقط میشنوم این روزا حرفایی رو از طرفش که حالمو بهم میزنه که چرا!!!! مهم نیست .... به تنهایی عادت کردم ... اون موقع که اوج این کارا بود ! اونقد مغرور بودم که اون غرور عادتم داد به تنهایی.... الانم دیگه ترک عادتم یه انگیزه ی خوب میخواد که من اون انگیزه رو ندارم و بر عکس اونقدر انگیزه واسه گسترش این عادت تنهایی دارم که حد و حساب نداره! ... دلم میخواست جدا بشم ..... یه آرزو که عجیب ، هنوزم باهامه .... گفتم امسال دانشگاه شهرستان قبول میشم ... یکی دو ترم اول و با کمک خونواده میگذرونم !!!!.... از ترم سوم میرم سرکار ! میدونستم باید سخت زندگی کنم! میدونستم دیگه هر چی بخوامو نخواهم داشت ! ... میدونستم این تنها بودن فقط درد بی پولی رو نخواهد داشت !!!.... خودمو میخواستم آماده کنم !... میدونستم گرگ بودنو باید یاد بگیرم !!... هه ..... ولی خب ! آرزوی مستقل شدنم !!!! آرزوی تنها تر شدنم ... همه اینا رو انگاری باید واسه یک سال دیگه باید توی ذهنم نگه دارم! به قول همون کتاب ادبیاتم !!! فقطو فقط ذهنم آماس پیدا کنه !.. چقدر تلخه این روزا ... چقدر .. شاید خیلی بیشتر تر تر از خیلی ! همه اینا یک طرف و با همه و همه هم قهر بودنم یک طرف ! تموم روز به یه چیز فکر میکنم !!! اونم این که چرا باید یک سال دیگه تحمل کنم! ای بابا ... بازم دارم مینویسم بازم دارم حسامو توو تاریخ زندگیم ثبت میکنم! بازم دارم غصه جور میکنم واسه چند سال دیگه م ! به خدا خودمم خسته م !... از همه و همه بدم اومده ! تنفر ... یادمه یه عادت خوبی که داشتم سال که نو میشد به همهی آدما میگفتم ببین هر چی که پارسال بین من و تو گذشته قسمتای بدشو رتوش میکنم! و واقعن میکردم! کارایی که آدما به ناحق در موردم انجام میدادن! حرفایی که بی ربط پش سرم میزدن! همه و همه رو فراموش میکرم! خدا میدونه که امسال چقدر موضوع رو باید فراموش کنم!... خیلی داغون میشم !.... به قول دوستم اگه بخوام فراموش کنم فرداش میبینم خودمم دیگه نیست ! و امسال واقعن همین جوری داره پیش میره !.... فکر شو کن! تموم مهر زندگیتو بخوای بدی به یکی! اونم نخواد ! مجبور شی فراموش کنی! این خودش بیش از نیمی از وجودمو میگیره تا فراموش شه! حالا بعدش تنفری که از آدما داری رو بخوای فراموش کنی ! چی دیگه میمونه !!.... میدونم ... میدونم دارم بی ربط مینویسم! ... حتی میدونم حرفام انسجامی رو باید که داشته باشه رو هم نداره !.... به خدا خسته ام !.. آخه حالا یک سال دیگه ...... باید کسی هست که ادعا کنه تا ابد میتونه خوشبخت باشه !.... فکر شم نمیکردم به این جا برسم ... این جایی که الان روش واستادمو واسه همه میتونستم پیش بینی کنم جز خودم .... حالا شما هم بیاید نصیحتم کنید تا حالمو بیشتر بهم بزنید(!).... جقدر تلخم چقدر ... میدونید چقدر ؟ ..... دقیقن به همون اندازه ای که خدا واسه بهشتش اندازه داده!... همون قدر ... هه .. خندم میگیره ... اونقدر ذهنم درگیر هست که نمیتونم مسائلمو از هم جدا کنم !!! حالمم همش احساس ... اوه نه ... هیچ وقت نترسیه الانو نداشتم ! الان اگر هر چی هر کی ازم بپرسه حتی اگه بدونم همه چیز و بهم خواهم زد راستشو میگم ! همون راست و حسینی که همه میگن !! دستامو هیچ وقت نگرفتم بالا ! ... از این که اجازه بگیرم متنفر بودم و هستم ... واسه حرف زدنم هیج وقت سیم خار دار نکشیدم! ولی واسه تنهایی هام چرا!... سخت گیر بودم ... اونقد که تنها و تنهایی همه ی عادتامه!... ولی شکستش!... نمیخوام بگم کی! کسی که خودش میدونه لازم به آوردن اسمش نیست ! هه .. خندم میگره که خودم نمیدونم دو تا خط پائین تر از الان چی قراره نوشته شه ... همیشه یه دنیای کوچیک داشتم که واسم اونقدر بزرگ بود که هیچ چیز اندازه ش نبود! گفتم بذار خودم اونجا تنها باشم ! هیچ وقت فکرشو نمیکردم کسی در نزده وارد تنهایی م بشه! شناختمش ! چون شناختمش داغون شدم ! همیشه آشنا رو دیدن برای آدم قشنگ نیست .... فکر کن یکی بیاد توو قلب تو!... همه چیزو بفهمه! چی کار میکنی ؟ شکست میخوری نه ... داغون میشی نه ؟ هیچی هم واست نمونه مگه نه ! خسته ام ... خیلی هم خسته ام ... اصلن داغونم .. نمیدونم چی کار میخوام بکنم ... فقط میدونم آرزوهام تا یک سال دیگه مهمون این ذهن فرسوده من! حالا تو میتونی یه کاری بکنی ... تلفنو بردار زود زنگ بزن به مامانو اینارو واسش بخون ... این تنها کاری که تو میتونی بکنی ... همیشه آدمای فضول فقط فضولی کردنو بلدن!!!! اسم تو رو هم من گذاشتم فضول! بدم میاد از این که فکر کنم ... هه ... سرم درد میکنه ! صدای هر که توی خونه داره حرف میزنه عذابم میده ..... هر چند صدای آهنگ زیاده ولی صدای سپیده میاد!.... داره اذیتم میکنه ... این چند روز چند دفعه با فریاد ازش خواستم خفه شه! حسابش از دست خودم دیگه رفته... خسته ام .... اینارو هم که مینویسم بغض میکنم ... ولی میدونم بهش اجازه نخواهم داد تبدیل به گریه بشه !!! چقدر بدم اومده ... حتی از اون آهنگ سیاوش .... حتی حتی .... سرمو میگی چی کار کنم ؟ درد میکنه ؟ میگی من باید چی کار کنم ! خسته ام به خدا اونقدر که دیگه نمی دونم چی کارش میتونم بکنم ... هیچ جا واسم نمونده ... نمیتونم بگم تا چه اندازه اون طناب نازک تر شده !!! اونقدر نازک شده که میدونم امروز نه دو ماه نه، نهایتش تا سه ماه دیگه پاره میمه ! نوزده سال ... شایدم بیست و چند سال زمان کمی بود برای پاره شدنش!.... حالم خوب نیست .... چقدر این جمله توو نوشته های من تکراری شده (( حالم خوب نیست)) دیگه نمیخوام واسه هیچ کس در دسترس باشم !...بهونه نمیگیرم ... خسته ام .... اونقدر خسته که باور کن که هنوز اندازه ای نتونستم بهش نسبت بدم ! قرار بود بریم امامزاده داوود .... یعنی نمیدونم هنوز قرار پابرجا هست یا نه ... ولی دلم میخواد بریم .... هر چند نمیدونم رفتنی در کار نیست !.... و میدونم توی نرفتنم خودم مسئولم ... درک بهترین کلمه س واسه این وقت ها ... چقدر بدم اومده از همه ... بهم زدن خاطره های آشغالیه روزای رفته دیگه ازمونو ازم گرفته .... حالم بهم میخوره وقتی بهشمون فکر میکنم اونقدر احساس بد بهم دست میده که یه وقتایی یه حالتی میشم که میخوام خفه ش کنم !.... ولی قرار بود همیشه مثل یه ناجی باشم...دقیقن مثل ناجی !... یواش یواش دیگه اشکم داره در میاد ... وقتی به اون خاطره ها فکر میکنم فقط گریه آروم م میکنه ... ای خدا ... ای خدا که دیگه طاقت فکر کردن بهشونو هم ندارم .... چی میشد یه دفعه تصادف میکرد مو واسه همیشه حافظه مو از دست میدادم ! چی پیش میومد مگه؟ چی هست توو این روزا که دلم بخواد با خودم توو فردا هم داشته باشمشون !؟ چی هست ؟چقدر احساس بدی بهم دست میده وقتی به این فکر میکنم که توی آشغالم خواننده اینا هستی ...تویی که مثل بختک فقط افتادی رو زندگیم ! تو که به لجن کشیدی زندگیمو .. تویی که که هیچ وقت چشم دینتو نخوام داشت !.... دقیقن خودتو !!! تو که بازم نمیدونم نخواهی فهیمد با توئم .... میدونم ... میدونم وقتی احساس خطر کنی راهی که رفتی رو برمیگردی؟ چقدر دور و چقدر دیر !!! خسته ام .. خیلی خسته!... میتونی حدس بزنی که این جمله ی (( خسته ام )) رو تا آخر نوشته ام چندین دفعه دیگه هم خوایی خوند .... یه آهنگ دارم گوش میدم که خیلی یه جوریه .... آخر نوشته های میارم ... می دوننین به چی فکر میکنم! به این که چرا دارم این حرفا مو این جا مینویسم! مکه دفتر خاطراتم چشه؟..... مگه قرار نبود اون دفتر واسه این بدیختی هام باشه !.... آخ که چقدر سخته بدونی یکی میخواد بعد از خودندن اینا سوال پیچت کنه .... که چرا این جو و چرا اون جور ... اه من هنوزم سرم درد میکنه ...! کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه این قدر خاطره داریم که گویی قد یه قرنه گلوم میسوزه از عشقت ، عشقی که مث زهر ولی بی عشق تو هر دم خنده با لب های من قهره درسته با منی اما به این بودن نیازارم تو که حتی با چشماتم نمیگی دوست دارم اگه گفتی دوست دارم فقط بازیه لبهایت بود وگرنه رنگ خودخواهی نشسته تووی چشمهات ... هر چه عشقه تووی دنیا من میخواستم مال باشه اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه .. فکر میکردم با یه بوسه با تو هم خونه میمونم نمویدونستم نمیشه ، آخه بی تو نمیتونم ... گله میکنم من از تو ، از تو که این همه بی رحمی هزار با مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی چشام همزاد اشک و خون ، دل م همسایه آه زمونه گرگو ، عشق تو شبیه مکر روباه ِ شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمیفهمه اگه لبخند به لب دارد دلت از سنگو بی رحمی ببخش جونم اگه این عشق حیله ی تو رو رد کرد نفرین به دل ساده که یه چنگال تو خو کرد ....
...............پی نوشت..:عجیب هنوزم هستم
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
13:03
حرف های تو با من
:24
|