!اینم یه بازیه..البته یه بازی درجه بالا
خدا:اصلن نمی خوام اینو کسی پای چیزی بذاره!...ولی یه دوست که همیشه بدون چشم داشت دستمو گرفته و می گیره!.... خیلی سعی می کنم بهترین بشم واسش!ولی نمیشه!..یه جایی خوندم همین که من تلاش می کنم واسه خدا کافیه!... هیچ وقت به اون معنا طعم تنهایی رو نچشیدم! چندین وقته که همیشه خدا رو توو یه وجبی خودم احساس می کنم!و فکر می کنم اگه تا آخر عمرمم اگه از نظر بقیه تنها باشم!توو خلوت خودم !خودم هستم و خدام!
شاملو:خب دروغ نمی خوام بگم اولش عشق یکسانی فامیلمون منو کشوند سمتش!...بعدتر دیدم اون موقع خیلی بچگنه فکر می کردم..شاملو خیلی چیزا داشت که ادمو بکشه سمت خودش!... و با خوندن شعر«من یه این تاریکی من به این مهر سکوت!من با ما!من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که را شوق آغاز ما و منی چون من را............»یکی از طرفدارای سرسختش شدم!
مایاکوفسکی:کتاب «ابر شلوارپوش»اولین کتابی بود که ازش خوندم!...خوشم نیومد شاید به خاطر این که هیچی نتونستم بفهمم....بعدترا...از توو اینترنت خیلی بیشتر باهاش آشنا شدم و اون آشنایی هنوز ادامه داره!از تموم نوشته هاشم این تیکه شو «خنده ای از جسمی به جسمی واریز*شبی ساز کن*آن سان که هیچ کس،هیچ گاه از یادش نبرد»ناخودآگاه یادم مونده
کارو:سر کل انداختم با دوسته دوستم آمار زندگیشو گرفتم... نمی تونم پنهون کنم وقتی وصیت نامه شو خوندنم گریه نکردم!...گریه کردم... تقریبن می تونم بگم منشا اصلی سیاه رو به تعالی(!) فکر کردنم کارو بود! هنوزم گهگاهی کتابشو ورق می زنم و جایی که خط کشیدمو نگاه می کنم!..اینو هم باید بگم واسه پیدا کردن کتاباش خیلی بدبختی کشیدم!
مامانم:همیشه یه تکیه گاه بوده!مادری که فقط مادرم نبوده!..دوستم بوده،سنگ صبورم بوده!همه چیزم بوده!..
بابام:یه دوست خوب!واسه تموم لحظه های خنده دارم!بدون شرح
پی نوشت:من اصلن توو این بازی تقلب نکردم
پی نوشت:رفقا اگه دوست داشتیم توو وبلاگاتون یا توو کامنت دونی وبلاگ من!توو بازی شرکت کنید
پی نوشت:عکس اصلنشم دزدی نیست