جمعه.هفده.شهریور.هشتاد و پنج:من هیچ وقت قرص نخوردم...وقتی این جمله رو می نویسم احساس آدم نخوردهای رو دارم که قراره یه روز خودشو با کلی قرص تنها ببینه و اون روز تا مرز عبور از مرگ قرص بخوره که دیگه نخورده نباشه
شنبه.هجده.شهریور:به این که دختر عجیبی هستم اعتراف می کنم...هیچ کس باورش نمی شه من چقدر ذهن شلوغ و پر رفت و آمدی دارم...چون همیشه بی تفاوت نگاه می کنم،بی اهمیت فکر می کنم و اکثرن اعتراضی نمی کنم...همین سه مورد کافیه که من بشم یه آدم ساده!بدون غم!پر شور و هیجان و صد الته شاد
یک شنبه.نوزده.شهریور:موبایلمو گذاشتم جلوم..منتظر یه اس ام اس...ولی هیچ خبری نیست...انگاری همه چیز خرابه...ولی خب..خیلی هم نمی شه ناراحت بود...چون من هیچ وقت بلد نبودم غرورمو خرد کنم...اونم برای یکی که معلوم نیست چه کاره ی زندگیه ی منه...؟
دوشنبه.بیست.شهریور:هیچ وقت نفهمیدم این یهو غمگین شدنم چه حکمتی داره..این که یهو احساس می کنم همه ی زندگیمو باختم چه حکمتی داره؟ولی من افسرده نیستم...تا اونجایی که یادمه سر کوچکترین چیزها هم خندیدم...من آخه عاشق خندیدنم
پنج شنبه.سی.شهریور:یکمی دل تنگم..برای که؟..می دانم...ولی خب...حتا دیگر کاغذ هم توان مشغله هایش را ندارد چه برسد به من و حرکات دستان من و خودکارم....ولی خب پاییز که بیاد ..دیگه دلتنگی هام بی معنی میشه...همه چیز آروم میشه...آرومو دودی..دودی و کدر...کدرو خاموش
شنبه.یک.پاییز:انتظارو هیچ جوره نمی تونم ندید بگیرم...ولی آرومم...خالص...بدون رنگ...و معلق....خلاء
دوشنبه.ده.پاییز:زندگی می گذرد..مثل تاریکی شب...زندگی می ماسد..مثل غم بر دل من...زمان،این عصا قورت داده ی محض..مرا می رقصاند..خود می خندد
جمعه.چهارده.پاییز:امشبو بیا با هم برقصیم...امشب جمعه س...دیروز پنج شنبه بود...«اهالی پنج شنبه ها فقط پنج شنبه ها به هم می رسند»..بلد هستی مثل من بترسی؟...بلد هستی مثل من بپرستی؟...دوست داری یادت بدم که حالت خوب میشه..دوست داری دیگه بهت نگم مواظب خودت باش خیلی زیاد؟...تو حالت خوبه..خوب ترم میشه
نمی دونم کی:شکلات می خوام...ولی هیچ شکلاتی به شکلاتی تو پیدا نمی شه....کوله پشتیمو بر می دارم و می ذارم رو شونه هام...مامان اخم می کنه و دعوام می کنه....نگاش می کنم...میگم مامان...من شکلات می خواااام
یک شنبه.هفت.آبان:کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی سر به هوای من
....یک شنبه.چهارده.آبان:می دونی چقدر بغض دارم؟می دونی
سه شنبه.بیست و شش.دی:دلم واسه پونزده سالگی هام تنگ شده...عجیب هم تنگ شده..هی روزگار..مجنونتو نداده ای به لیلی
نمی دونم کی:به من چیزی بگو شاید..هنوزم فرصتی باشه...هنوزم بین ما شاید...یه حس تازه پیدا شه...یه راهی رو به من وا کن...توو این بیراهه ی بن بست...یه کاری کن برای «ما»...«اگه مایی هنوزم هست»به من چیزی بگو از عشق...از این حالی که من دارم...من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم....تو هم شاید شبیه من...توو این برزخ گرفتاری...تو هم شاید «نمی دونی»...«چه احساسی به من داری»....گریزی جز شکستن نیست...منم مثل تو می دونم...نگو باید برید از عشق.....نه می تونی(؟)نه می تونم
پنج شنبه.هفده.اسفند:امروز بلخره رفتم بهشتی...هه!...هرچند سخت بود...ولی رفتم..تو که رفتی به سلامت...وعده ی ما به قیامت...حسرت یه لحظه دیدن...واسه من شده یه عادت.((خیلی جاها رفتمو خیلی چیزا به خیلی کسا گفتم که نمی خوام اینجا بنویسم(؟)))
چهارشنبه.بیست و سه.اسفند:بین من و تو آی فرشته ی من..گره ایست...بین سرنوشت من و تو گره ایست...دور می شوی از من ...و دور می شوم از تو....ولی این دور شدن ها...این کش و قوس ها..گره را محکم تر می کند...مراقب خودت باش
سه شنبه.بیست و نه.اسفند:گندت بزنن زندگی..اه اه اه
این نوشته ها فصل بهار و دو ماه اول تابستونو نداره!..چون قربون خودم برم ...اعصاب که ندارم!...همه رو یا پاره پوره کردم یا معلوم نیست توو کدوم گورستونی دارن خاک می خورن!...فقط مهماش!...توو خرداد ماه !گرفتن کارنامه م بودو این که دیدم حسابانو پاس کردمو اون روز کلی حالی به حولی بودم!...بعدم توو همون خرداد ماه توو یه شب نحسی به قصد کمک به بعضی ها!...فکر می کنم تقریبن باختم تموم چیزایی که توو تموم این زندگیم!واسش ارزش بودن!بعدم داستانای کش داری که واسم پیش اومدو از اونی که بودم شکننده تر شدمو به مراتب با تجربه تر!...بعدم روز سی و یک مردادش که با بهرام رفتیم بهشتیو بعد از چند وقت که از اون روز گذشت تازه فهمیدم توو روز سی و یکمم باختمو خودم خبر نداشتم!...بعدم تموم سختی هاش...تا روز دوم آذرو عروس شدن خواهرم ستاره..و تموم لحظه های تکرار نشدنی اون شبا....سالی که گذشت!(هرچند بازم میگم پنج شده شش!)از نظر اعتقادی-معنوی خیلی پر بود!...از نظر اعصاب و روان خالیه خالی بود!..توو روزای آخرشم که رسمن تا مرز روانی شدن پیش رفتمو دارم میرم...از بیست و هشتم به بعد...بد بیاری پشت بدبیاری بوده...خواهرم ستاره اصلن حالش خوش نیست...یعنی یه جوری که می ترسم نگاش کنم گریه م بگیره ناراحت شه!..اعصابمم خرد میشه یه چیزی می پرونم اونا که میرن با مامان دعوام میشه که چرا این مدلی حرف می زنم..کلن با همه دعوام!حوصله ی شلوغ بازی های عیدو هم ندارم!..حالمو فقط یه خبر می تونه خوب کنه...که بعید می دونم بهم برسه!....خلاصه....هرچی که بود بد تموم شدو هرچی که هست بد شروع شد