لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386

TinyPic image

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 13:26

حرف های تو با من :90

شنبه 18 فروردین ماه سال 1386

از همه تون بدم میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد..از این که می خونمو می شنوم که کامنت دونی وبلاگ من شده محل معرکه گیری چند نفر دلم می خواد همه تونو خفه کنم...تک تکتونووووووووووووووووووووو.......واسه چی؟!...چون دخترم؟!....چون دخترم به خودتون اجازه میدید هر کاری که دوست دارید بکنید؟!..هر پیشنهادو هر حرفی که دوست دارید بزنید؟!....من نخوام با کسی باشم باید کیو ببینم؟!....من اگه بخوام طرف زندگیمو خودم انتخاب کنم باید جواب به شماها پس بدم؟!...بابا بی خیال شید...من نمی خوام...هیچ کدومتنو نمی خوام...من دلم می خواد تنها باشم...بدون کسی.....دلم می خواد چون می تونم.... به هیچ کسم اجازه نمیدم تنهاییمو خرااااب کنه....اگه به ساسانو این معرکه گیری هاش حرفی نزدم..به خاطر این بود که حرمت خواهرمو نگه داشتم..حرمت این که میشده برادر شوهر خواهرم..نه چیزه دیگه ای...ولی کاش آدما فقط یکمی فکر می کردن..به کاراشون...به خواسته هاشون... به این که دارن درمورد کی صحبت می کنن!؟....چرا همیشه باید من ساکت باشم...شد یه دفعه با خودتون بگید با این مسخره بازی هایی که ماها می کنیم!...وبلاگ یکی دیگه رو داریم به گند می کشیم؟!....من اگه نخوام تکلیف کسی رو مشخص کنم باید کیو ببینم؟!...یه وقتایی احساس می کنم واقعن دخترم!...یه دختری که بین چند تا از جنس شماها گیر کرده و زورش نمی رسه که فرار کنه ازتون....زورش نمی رسه که هولتون بدهو فرارو به قرار ترجیح می ده...خسته م کردید!....خسسسسسسسته.... اون موقع که کامنتا تاییدی بود همه چیزو خودم می فهمدیمو نمی ذاشتم کامنت دونی وبلاگم به این وضع دچار بشه...ولی دققین از همون دفعه ی اولی که تاییدی رو برداشتم...وضع این شد...دعوا پشت دعوا...بابا بفهمید اینو...من نمیخوام کسی ازم حمایت کنه...من نمی خوام کسی به بقیه گیر بده چون به خودش اجازه میده که دخااااااالت کنه.... بهرامو شهرام هرکی که هستن به خودشون ربط داااااااااره... به کسی مربوط نمی شه که این جااا بخواد بدونه اونا کین؟!....هر کی که هستن باشن....این وبلاگ نگهباااان نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد....هزار دفعه محترمانه ازتون خواستم تموم کنید این بحثای بی سر و تهتونو....چی کار کردین؟!.... یکی گنده خراب میکنهو بچه می زنه.... بابا بسه....همه تون دارید حالمو بهم می زنید...هر کی ادعای بزرگیش میشه داره حالمو بهم می زنه...شد یه دفعه واقعن کامنت بذارید واسه نوشته های من!؟....شد یه دفعه بگید هیلدا...این جای نوشتتو بد اومدی...شد یه دفعه بگید راهتو داری اشتباه می ری؟!....شد؟!...نه...نشد...فقط اومدید حرفایی رو زدید که ربط پیدا می کرد به دختر بودن منو پسر بودنو شما....بابا منم عین شما آدمم...حق دارم زندگی کنم..حق دارم انتخاب کنم..حق دارم دوستی بدم....حق دارم عشق بدم..منم عین شما واسه دوست داشته شدنم می جنگم....ولی نه با داغون کردن اعصاب طرفم.... نه با دخالت کردن توو رابطه های زندگیش...بابا والا به خدا قسم..شرط همه چیز آزادگیه!....شرط خواستنو خواسته شدن آزاد بودنه....هیچ کس از این که توو بند و اسیر کسی باشه خوشش نمیاد...اینو دارم خواهرانه بهتون میگم.... اگه کسی رو می خواید...آزادش بذارید...بذارید واسه خودش زندگی کنه...قرار نیست هرکی که ما دوسش داریم اونم ما رو دوست داشته باشه!..اگه همه دوست داشتنا آخرش رسیدن بود..لیلی و مجنون و ناصر و خسرو و فرهاد و شیرین نبودن!...منم کسی رو دوست دارم..مثل شماها!... ولی هیچ وقت هیچ حرفی رو نزدم!...عشق دو طرفه ش عشقه...یه عشق یک طرفه بی فرجامه بی نتیجه س!...اینو بفهمید...من هیچ کدوم شماها رو دوست ندارم...دوستون دارم..ولی نه به عنوان یه همراااه،یه همراه واسه تنهایی هام...از این که همه تون ادعای فهمتون میشه و نمی فهمید لجم می گیره!...آدم باید واسه خواسته هاش بجنگه...ولی نه اینجوری...باید اول خواسته شو درک کنه!...بفهمه،...بفهمه خواسته ش چیه!...آدما واسه هم دیگه حکم عروسکو ندارن که بی جان باشنو ما واسشون تصمیم بگیریم..همه قدرت فکر دارن قدرت انتخاب دارن...ما نمی تونیم هرکی می خوایمو داشته بااااشیم..اینو بفهمیییییید... ازتون خواهش می کنید بی خیال من بشید....منم مثل شما ...دقیقن عین شماها لیاقت اینو دارم که عاشق کسه دیگه ای بشم..کسی که خودم انتخابش کردم....کسی که خودم دوسش دارم...کسی که حاضرم برای دیدن لبخندش همه چیزای بد دنیا رو تحمل کنم....ولی وقتی نه جلوی تموم حرفام می بینم..دلیلی نمی بینم که بخوام پافشاری کنم رو خواسته م!...اونم نه با تغییر دادن شرایط که با عاصی کردن طرفم!.... اینم دقیقن همون کاریه که شما باید انجام بدید!...اگه شما منو دوست دارید...این تقصیر من نیست که شماها رو دوست ندارم...من تقصیری ندارم چون منم یه آدمم با هزار تا سلیقه و علاقه و خواسته که هیچ کدوم شبیه به مال شماها نیست... همه مون بی همتاییم!..باید بگردیم کسی رو پیدا کنیم که یکمی به ما بیشتر مایله!...باور کنید من به هیچ کدومتون حتا سر سوزنی تمایل ندارم...باور کنید..وقتی اینا رو می نویسم از خودم خجالت میکشم!...از اینکه می بینم به جایی رسیدم که تحملی دیگه واسم نمونده از خودم بدم بیاد...ولی تو رو جون عزیزاتون... باور کنید که من هیچ کدوم شماهارو نمی خوام....رو دیوار کسی یادگاری بنویسید که طرف فردا نخواد خرابش کنه!... خواهش می کنم ازتون...یه فکری به حال نوشته هاتون بکنید...منم یه ظرفیتی دارم یهو قاطی می کنم دیگه هیچی حالیم نمی شه !...نه نسبت فامیلی رو در ک می کنم نه چیز دیگه ای رو.!...ازتون می خوام..!..همه چیزو تموم کنید ...دوست داشتناتونو...رئیس بازی در آوردناتونو...گیر دادناتونو...همه چیزو تموم کنیدددددد

و چقدر می ترسیدم از کم شدن شماها....
.....مثل آب خوردن ازم گذشتین
.....اما این جرعه ی آخرو نمی ذارم راحت قورت بدین
......خفه تون می کنم

........مثل اینکه همیشه قرار تر و خشک با هم بسوزن

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 11:00

حرف های تو با من :67

پنجشنبه 2 فروردین ماه سال 1386

۳ همین جوریاس

جمعه.هفده.شهریور.هشتاد و پنج:من هیچ وقت قرص نخوردم...وقتی این جمله رو می نویسم احساس آدم نخوردهای رو دارم که قراره یه روز خودشو با کلی قرص تنها ببینه و اون روز تا مرز عبور از مرگ قرص بخوره که دیگه نخورده نباشه

شنبه.هجده.شهریور:به این که دختر عجیبی هستم اعتراف می کنم...هیچ کس باورش نمی شه من چقدر ذهن شلوغ و پر رفت و آمدی دارم...چون همیشه بی تفاوت نگاه می کنم،بی اهمیت فکر می کنم و اکثرن اعتراضی نمی کنم...همین سه مورد کافیه که من بشم یه آدم ساده!بدون غم!پر شور و هیجان و صد الته شاد

یک شنبه.نوزده.شهریور:موبایلمو گذاشتم جلوم..منتظر یه اس ام اس...ولی هیچ خبری نیست...انگاری همه چیز خرابه...ولی خب..خیلی هم نمی شه ناراحت بود...چون من هیچ وقت بلد نبودم غرورمو خرد کنم...اونم برای یکی که معلوم نیست چه کاره ی زندگیه ی منه...؟

دوشنبه.بیست.شهریور:هیچ وقت نفهمیدم این یهو غمگین شدنم چه حکمتی داره..این که یهو احساس می کنم همه ی زندگیمو باختم چه حکمتی داره؟ولی من افسرده نیستم...تا اونجایی که یادمه سر کوچکترین چیزها هم خندیدم...من آخه عاشق خندیدنم

پنج شنبه.سی.شهریور:یکمی دل تنگم..برای که؟..می دانم...ولی خب...حتا دیگر کاغذ هم توان مشغله هایش را ندارد چه برسد به من و حرکات دستان من و خودکارم....ولی خب پاییز که بیاد ..دیگه دلتنگی هام بی معنی میشه...همه چیز آروم میشه...آرومو دودی..دودی و کدر...کدرو خاموش

شنبه.یک.پاییز:انتظارو هیچ جوره نمی تونم ندید بگیرم...ولی آرومم...خالص...بدون رنگ...و معلق....خلاء

دوشنبه.ده.پاییز:زندگی می گذرد..مثل تاریکی شب...زندگی می ماسد..مثل غم بر دل من...زمان،این عصا قورت داده ی محض..مرا می رقصاند..خود می خندد

جمعه.چهارده.پاییز:امشبو بیا با هم برقصیم...امشب جمعه س...دیروز پنج شنبه بود...«اهالی پنج شنبه ها فقط پنج شنبه ها به هم می رسند»..بلد هستی مثل من بترسی؟...بلد هستی مثل من بپرستی؟...دوست داری یادت بدم که حالت خوب میشه..دوست داری دیگه بهت نگم مواظب خودت باش خیلی زیاد؟...تو حالت خوبه..خوب ترم میشه

نمی دونم کی:شکلات می خوام...ولی هیچ شکلاتی به شکلاتی تو پیدا نمی شه....کوله پشتیمو بر می دارم و می ذارم رو شونه هام...مامان اخم می کنه و دعوام می کنه....نگاش می کنم...میگم مامان...من شکلات می خواااام

یک شنبه.هفت.آبان:کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی سر به هوای من

....یک شنبه.چهارده.آبان:می دونی چقدر بغض دارم؟می دونی

سه شنبه.بیست و شش.دی:دلم واسه پونزده سالگی هام تنگ شده...عجیب هم تنگ شده..هی روزگار..مجنونتو نداده ای به لیلی

نمی دونم کی:به من چیزی بگو شاید..هنوزم فرصتی باشه...هنوزم بین ما شاید...یه حس تازه پیدا شه...یه راهی رو به من وا کن...توو این بیراهه ی بن بست...یه کاری کن برای «ما»...«اگه مایی هنوزم هست»به من چیزی بگو از عشق...از این حالی که من دارم...من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم....تو هم شاید شبیه من...توو این برزخ گرفتاری...تو هم شاید «نمی دونی»...«چه احساسی به من داری»....گریزی جز شکستن نیست...منم مثل تو می دونم...نگو باید برید از عشق.....نه می تونی(؟)نه می تونم

پنج شنبه.هفده.اسفند:امروز بلخره رفتم بهشتی...هه!...هرچند سخت بود...ولی رفتم..تو که رفتی به سلامت...وعده ی ما به قیامت...حسرت یه لحظه دیدن...واسه من شده یه عادت.((خیلی جاها رفتمو خیلی چیزا به خیلی کسا گفتم که نمی خوام اینجا بنویسم(؟)))

چهارشنبه.بیست و سه.اسفند:بین من و تو آی فرشته ی من..گره ایست...بین سرنوشت من و تو گره ایست...دور می شوی از من ...و دور می شوم از تو....ولی این دور شدن ها...این کش و قوس ها..گره را محکم تر می کند...مراقب خودت باش

سه شنبه.بیست و نه.اسفند:گندت بزنن زندگی..اه اه اه

این نوشته ها فصل بهار و دو ماه اول تابستونو نداره!..چون قربون خودم برم ...اعصاب که ندارم!...همه رو یا پاره پوره کردم یا معلوم نیست توو کدوم گورستونی دارن خاک می خورن!...فقط مهماش!...توو خرداد ماه !گرفتن کارنامه م بودو این که دیدم حسابانو پاس کردمو اون روز کلی حالی به حولی بودم!...بعدم توو همون خرداد ماه توو یه شب نحسی به قصد کمک به بعضی ها!...فکر می کنم تقریبن باختم تموم چیزایی که توو تموم این زندگیم!واسش ارزش بودن!بعدم داستانای کش داری که واسم پیش اومدو از اونی که بودم شکننده تر شدمو به مراتب با تجربه تر!...بعدم روز سی و یک مردادش که با بهرام رفتیم بهشتیو بعد از چند وقت که از اون روز گذشت تازه فهمیدم توو روز سی و یکمم باختمو خودم خبر نداشتم!...بعدم تموم سختی هاش...تا روز دوم آذرو عروس شدن خواهرم ستاره..و تموم لحظه های تکرار نشدنی اون شبا....سالی که گذشت!(هرچند بازم میگم پنج شده شش!)از نظر اعتقادی-معنوی خیلی پر بود!...از نظر اعصاب و روان خالیه خالی بود!..توو روزای آخرشم که رسمن تا مرز روانی شدن پیش رفتمو دارم میرم...از بیست و هشتم به بعد...بد بیاری پشت بدبیاری بوده...خواهرم ستاره اصلن حالش خوش نیست...یعنی یه جوری که می ترسم نگاش کنم گریه م بگیره ناراحت شه!..اعصابمم خرد میشه یه چیزی می پرونم اونا که میرن با مامان دعوام میشه که چرا این مدلی حرف می زنم..کلن با همه دعوام!حوصله ی شلوغ بازی های عیدو هم ندارم!..حالمو فقط یه خبر می تونه خوب کنه...که بعید می دونم بهم برسه!....خلاصه....هرچی که بود بد تموم شدو هرچی که هست بد شروع شد

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 05:18

حرف های تو با من :108


::طراح قالب::