دوشنبه 9 بهمن ماه سال 1385
به قبرستان که می روی ، همه خوابیده اند
دراز به دراز
زیر خاک ها و سنگ ها
با سینه ای پر از راز ها و رمزها و عشق ها و نفرت ها
خاطرات یکنفری و دو نفری و چند نفریشان
و نگفته های با خود به گور برده شان
می ایستی , بر فراز سنگ نوشته های سرد , درهای بدون دستگیره خانه آخرت
تنها , تو , تنها , آنان
تن , در میان تن ها , تن ها در میان خاک
تفاوتی نیست میان تو با تمامی شان , تو زنده ای اما انگار مرده ای
تو با تمام داشته هایت ایستاده ای , و آن ها با تمامی داشته هایشان , خفته اند
سنجاقک ها سرگردان در میان قبرهای بی نشان
بی نشان از تمام احساساتشان
و تو , با تنی که زیر پوستش خون می دود , ایستاده ای
از تنهایی شان میترسی , از سنگینی خاک و نامهربانی سنگ های تیز
خجالتی نیست از این ترس
, صادقانه بگو : - من از مدفون شدن می ترسم
مدفون شدن در زیر هجوم روزهای گذران و فراموشی های ساده
که فلانی مرد و تمام شد و تو , هم شاید , مرده باشی
سرمای بی مهری از سردی خاک هم کشنده تر است
زنده به گور شدن در زیر غبار های هرزگی و بی تفاوتی , وحشتاک است
, مردن , قبل از مردن
هر کدامشان بارها و بارها شاید , تجربه اش را داشته اند
مرده اند در ایستاده بودنشان
با درد و زخم های بی درمان
شب های قبرستان , سکوتش کشنده است
یک هفته و شاید یک ماه و شاید برای همیشه تنهایی و تنهایی و تنهایی
مرده اگر باشی می دانی که مرده ای , تکلیفت مشخص است
...از ناسپاسی و نسیان انسان ها گریزی نیست
زنده , به ظاهر , اگر باشی و مرده گونه بپندارندت , عجیب بغضت مچاله میشود در گلو
قبر , طولش دو متر و شاید یک متر و هشتاد باشد و عرضش یک متر و شاید هشتاد سانت
, دنیا که نه عرضش مشخص است و نه طولش
تنهایی آدم ها قد محیط دورو برشان است
هر چقدر بزرگتر , تنها تر و کشنده تر
زیر خاک ها و سنگ ها که باشی شاید کسی , رهگذری , گدایی , رد شود و نگاهی به خطوط حک شده بر سنگت بیندازد و آهی بکشد
زیر بار غم ها که باشی , کسی حتی نگاهت هم نمی کند , شاید سر تکان دادنی باشد , که آنهم از سیلی بد تر است
کفر نعمت نمی کنم, زندگی زیباست , نفس کشیدن رحمت است , تحرک لذت بخش است
اما , از درد دل نمی توان به آسودگی گذشت
, دل آدم می گیرد
می روی خرید , لباسهای نو , دلخوشکنک های بیهوده برای ساعتی , عطر و ... , شام هم پیتزا و..خانه که میرسی , در اتاقت شبیه در خانه آخرت بسته می شود رویت
نه نوشته ای دارد , نه نشانی
کسی هم رد نمی شود از رویش و کنارش
لباسهایت آویزان بر چوب لباسی , مثل پوست کنده آدم های مرده
هی پوست عوض میکنی , آبی روشن , بنفش , قهوه ای , خاکستری , و سفید
سفید بیشتر از همه به تنت می آید
, مثل کفن
مرگ سرنوشت ناگریزیست , می ترسی تمام رازهایت با تو مدفون شود , چه بسا , هم اکنون هم مدفون است
می ترسی عشق را تا جاهای خوبش تجربه نکنی , می ترسی گرمای آغوشی را در عمق وجودت حس نکنی
....دست بر دستی و لبخندی و سلامی و چطوری و خلاص
همه چیز بیهوده می شود گاهی عمیق , از قند های حبه تووی قندان گرفته تا ... همه چیز ناگهان طعمش تلخ می شود
مثل دود سیگار , مثل قهوه غلیظ و سرد
این حس پیچیده نمی دانم از کجا می آید , نفوذ می کند در تمام وجودت , عرقت بوی بد میگرد , نفس هایت به شماره می افتد
گلویت درد می کند , سرت سنگین می شود و دلت می خواد های های با خدا حرف بزنی
اما سکوت بایدت , همه خفته اند , و تو هم باید خفته , بمیری در خودت
شبیه اسفنج شده ای می دانم , تمام غصه ها و رنج ها را به خویش می کشی و لبریز می شود
و شب , حتی فشاری , بهانه ای , گله ای و یا نوشته های , قطره قطره می چکاندت از منفذ چشم ها
درشت و بلورین و شور
, شوری اش از شدت تلخی هاست , و زلالی اش از ساده گیهایت
به یکباره در خویش کشیدی و قطره قطره باید تاوان پس بدهی
, آنان که مرده اند , مرده اند و خلاص
و تو باید مدام بمیر و زنده شوی , معاد شاید معنایش همین بوده باشد
قدم می زنی روی سنگ ها , روی آدم های خفته , روی هیچ بر جا مانده های آشنایان و غریبه ها
شادی , صدایش میکنی با صدای گرفته , امید , می جویی اش در پس دود ها و تیره گی ها , محبت , می بویی اش در فضای متعفن
,حقیقت دارد
زندگی زیباست , با لایه های پرنگ رویا و خیال و تصویر سازی های متعدد ,
زیباست با مجازی شمردنش , با جستجوی هیچ در پوچی های مسخره اس , لابه لای نیمه شب ها در بین بی هویتانی که هیچ نمی دانی جز بودنشان
که آنهم علامت سئوال بزرگیست
دست و پا زدن های ممتد , به امید طنابی , صخره ای , دستی , و شاید تخته پاره ای ,
و از آن دورهای کسی ترانه می خواند که :
- های , بیا , جزیره رویاهایت اینجاست , تقلا کن بیچاره , کار بکش از تخیلاتت , نداری اگر بسازش آن قصر ها را , آن درخت ها را , آن چشمه ها را , بساز , بساز در خواب هایت در ذهنت در درونت و در اتاقت , تو مخلوق خالقی هستی که تو را در ذهنش آفرید , تو نیز می توانی
گوش می سپاری و می روی و می روی , و مدام دست و پا می زنی و هر کثافتی را چنگ می زنی به امید اینکه شاید همین باشد ...
چهل سال و شاید پنجاه و حتی گاهی سی و بیست و ده سال بیشتر حضور نداری , به بالترین قله های افتخار هم اگر برسی , نهایتش گوری در قسمت اندیشمندان و بزرگان است , و نهایت نهایتش اسمت را می نویسند در روزنامه ها آدم ها گاهی دلشان خوش می شود به پلویی و چلویی و لمیدنی و قلیانی و لذت دنیا را می برند ....
و گاهی بعضی , غرق در گنداب شهوات , می گویند : - ما که جوانیمان را کردیم ... و چقدر هم خوش به حالشان می شود از گذر ذهنیشان در آلبوم گندکاری هایشان و درون خود ذوق می کنند
....آدم ها عجیبند و در هر دو حالت خفته و ایستاده شان , مرده هایی بیش نیستند
تمامی شان فراموش شده اند
اگر حس نیاز نبود , نه عشقی بود و نه محبتی و نه لبخندی برای حواله دادن ,
نیاز , نیاز و نیاز , عشق ها نهایتش به ازدواج می انجامد و تملک , که واژه های :
- تو مال منی و من از آن تو
حالا مصرعی شده است آغازین از سرود عشق
ایثار حالا , همان کبوتر سربریده و لگد مال شده به زیر پاهای هجوم آدمیت است
از پیش مرده ها که بیایی بیرون , می روی به سمت قبرستان خودت و دیگر مرده های متحرک
....و باز میرسی به آنها و : سلام , چطوری , حالت و احوالت و کوفت و مرگ های دیگر تکراری
و میدانی و میسازی و میسوزی
و بدا به حالت
روزها در گذرشان در هم میپیچندت
و تو نمیدانی ...گناهت چیست
کسی چه میداند
......شاید دوباره جرقه ای و باز زمینی و باز آدمی و باز روالی و
....و ما , محکوم به تکراریم تا زوال
. فکر کن

نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
02:33
حرف های تو با من
:80