لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 21:30

حرف های تو با من :69

چهارشنبه 13 دی ماه سال 1385

به وقت گرینویچ

زندگیم ورق بخور!....ورق بخور!..خسته شدم از سرمشقی که واسم دادی!....از این سرمشق خسته ام!...تا کی بنویسم پشیمونم!....تا کی بنویسم این کلمه رو؟!...تا کی بنویسم که باور کنی سینش رو از صادش تشخیص می دم؟!...تا کی؟!...!..یه دختر هجده ساله که داره با جون کندن هجده شو تموم می کنه!....دختری که هیچ سنخیتی با ماه تولدش نداره!...دختری که هجده سالگیشو پر از عشق می خواستو حالات جز چند صد صفحه درد هیچی نصیبش نشده!من نمی خوام!...من هیچیو نمی خوام!من این ضربان قلب بد صدا رو نمی خوام!....من هیچ چیزو نمی خوام!...تا کی باید چوب گناهی که نمی دونم واقعن کرده م یا نکردمو بخورم؟!....من چرا باید در مورد چیزی مجازات بشم که طعمش اصلن توو خاطرم نیست؟!....من یادم نمیاد چیزی به اسم سیب خورده باشم!...من اصلن یادم نیست توو جایی به اسم بهشت بوده باشم!...چرا گناهی که هیچ وقت لذتشو نچشیدم منو باید تبعید کنه به یه همچین جایی که حالا دارم دردشو خوب می چشم؟!.... نه...نه!....من این زندگی رو نمی خوام!....خدا!...داری منو با چی گول می زنی؟!....با درختای پر از میوه ت؟!...با شیر و عسلت...؟!...اینا که اینجا هم هست...حرف از نبوده ها بزن!..واسه من نشستن با دو تا حوری اصلن قشنگ نیست...!...روحم به تموم این چیزا لبخند تمسخر تحویل میده!....اینا اینجا هم هست...!...واسه من اصلن جالب نیست اونجا کسی رو که اینجا تا سر حد مرگ دوسش داشتمو نشناسم!...اصلن دلم نمی خواد درد بکشهو من نفهمم!....می خوام بدونم..!باید بهم بگی...!من توو تمون این خوبی هام توو تموم این کارایی که گفتی بکن و کردم !..میوه هاتو نمی خوام...شیر و عسلتو نمی خوام!......!...ابر! بارون بیار خورشید نور ببارو نمی خوام!...من توو تموم این کارایی که اینجا دارم می کنم فقط یه پاداش ازت می خوام اونم این که، اونجا بهم بگی اینی که کنارت ایستاده همونیه که اونجا می خواستیش!...حوریه من اونه!....من اونو می خوام!...اینجا ندادیش!...باشه!...هیچی نمی گم!....اعتراضی نمی کنم که مبادا خشمت توو جونم بیشتر از این خونه بکنه!...ولی اونجا!....به خاطر تموم این کارایی که تو ازم خواستی و من بی چون و چرا انجام دادم اونو ازت میخوام!....معامله ی خوبیه نه؟!....پاداش من بشه هم خونه شدن با اون!...خدا!...کسی که ناراحت نمیشه!...تو هم توانایی!پس این کارو بکن

------

سر درد عجیبی دارم!...امشب بیشتر از هر شبه دیگه ای دلم می خواست نقاش بودم!..بومی بر می داشتم!...طرحی میزدم از ذهن خودم!.....اون وقت!...به عجایب هفت گانه !....بوم منو هم اضافه می کردنو!..اونا می شدن هشت تا!....زوج بهتره از فرده!....فرد!دلش مثل دل من پر از درده تنهایه !...ولی هشت!..زوجه!!...دلش پر از مستی جفتیه!...می خوام!خوب زندگی کنم!....می خوام اونقدر خوب زندگی کنم که برم بهشت!....می خوام اونقدر خوب باشم!..که تووی بهشت تو رو سهم من کنن!....اونجا نمی خوام دیگه تنها باشم!....می خوام تو اونجا سـ هـ م من باشی ...اوهوم!....تو اونجا سـ هـ م من باشی...تو اونجا سـ هـ م من باشی.....تو اونجا سـ هـ م من باشی

تو از راست بیائو من از چپ

تو از شرق بیائو من از شمال

تو از آسمان بیائو من از خاک

تو از دل خوشی هایت دل بکننو بیائو

من از شوق انتظارم

تو از آن جاده بیائو

من از این جاده

بیا

بیا

بیا

بیا..بیا

من تو راه از خدایمان خواسته ام

تردیدی نیست

تو را با تمام وجود خواسته ام

اجابتش می کند خدایم

تردیدی نیست

تو سـ هـ م منی در آن دنیا

در بهشت آن دنیا

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 09:48

حرف های تو با من :110

یکشنبه 3 دی ماه سال 1385

یلدا بازی

مطمئنن یه آدم گیج مثل منو ول کنن دم خونه شونم ممکنه گم بشه

از طرف سپیده جونم که بدون اغراق دومین دوست اینترنتیمه که واقعن دوسش دارم دعوت شدم به این بازی!....شاید شماها بدونید چه جوریه!...منتها چون من نمی دونستم!...یه توضیح کوچولو میدم!....بازی اینجوریه که ۵تا اعتراف می کنی...اعترافایی که تا حالا کسی ازش خبر نداشته و باید بگی!....البته توو وبلاگ آیدا خوندم که یه چیزی توو مایه های همون بطری بازیه!...منتها چون بازم خیلی نوفهمم!...گیجم!...فقط فهمیدم پنج تا اعتراف باید بکنم!

اولیش:به جز این وبلاگ،وبلاگ دیگه ای دارم که روزی اگه آدرش دست کسی بیوفته خودمو درجا کشتم

دومیش:قرص خوردنو اصلن بلد نیستم!...یعنی اصلن نمی تونم قورتش بدم!تا گلوم میره منتها نمی دونم چی کار می کنم بر می گرده!......وقتی دندونم درد می کرد!...به خاطر این که دردش یکم آروم شه!...مجبور شدم پروفنو توو آب حل کنمو بخورم!..بی عرضه نیستمااا....ولی خب اینم یه جورشه دیگه!...

سومیش:..بچه که بودم فوق العاده جیغ جیغو تشریف داشتم!...جوری که اگه داداشم دستش می خورد بهم اونقدر عربده می کشیدمو فریاد می زم که آی کشت منو نجاتم بدین!!!!که همه همسایه ها سرازیر خونه مون می شدن...بدترین خاطره ای که از کتک کاری دارم دعوایی بودم که با داداشم سر نوشابه کردم !...از مدرسه اومده بودمو دلم کلی نوشابه می خواست!...داداشمم از مدرسه اومده بود می خواست اونو بخوره!...گفتم بده به من!..گفت نه تو خوردی واسه خودتو!...هزچی عر زدم نتیجه نداد!..جیغ کشیدم!...اونم یه سیلی خیلی خوشگل زد بهم!...که تموم رگای صورتم سمت چپش ریخته بود بیرون!...اون روز بدترین روز زندگیم بود!...چون مامی اونقدر اعصابش خرد بود و اونقدر این مسئله ناراحتش کرده بود که می گفت جفتتونو می برم کانون اصلاح و تربیت!....فکرشو کن!....زندان بچه ها!...از اون به بعد دیگه هیچ وقته هیچ وقت با داداشم دعوام نشد!....الان یه وقتایی به مامان میگیم!...میگه همون ترسوندنتون امروز به اینجا رسوندنتون که دیگه کتک و کاری از خونه جمع شد و رفت!

چهارمیش:عاشقم...عاشق کسی که شاید می دونهو فرار می کنه از باور کردنش!...گفتم اگه بهم نرسیم هیچ وقته هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد!...مسخره می زنه!...ولی یادم نیماد قولی به خودم داده باشمو فراموش کرده باشم!....

پنجمیش:فوق العاده تنبلم!...تنبل نه آ....ولی نسبت به کار کردن توو خونه!..خیلی حساسم!....اصلن دلم نمی خواد کسی بهم بگه فلان کارو بکن!...از میز جمع کردنو چایی دم کردنو چایی ریختن متنفرم!....همیشه دوشنبه شبا که احسان و ستاره میان خونه مون!...بعد از شام بشمار سه!...از جلو چشم همه گم و گور شدم!...تقریبن همه پدریفتن که هیلدا دست به سیاه و سفید نمی زنه!...ولی اینو هم بگماااااا...فکر نکنید چیا..!....همه کار بلدم!....منتها هر وقت دلم بخواد انجام میدم!...مامانم چون می دونه همه کار بلدم اصلن نگران بعدن که ازدواج کردم نیستو هیچی بهم نمی گه!..

اجازه سپیده جون؟!...من یه اعتراف دیگه باید بکنم..میشه ؟!...؟مرسی.

شیشمیش:سال دوم دبیرستان ریاضیمو شدم نه و هفتاد و پنج صدم!..معلمه رو اونقدر حرص داده بودم که بیست و پنج صدم بهم نداد که قبول شم!....اون تابستون خیلی سخت بود واسم!...فکرشم داغونم می کرد!..هیلدا!...تجدیدی!!!!...همون دوم دبیرستانم معدل دیپلممو شدیدن کشید پایین!....سال سوم هرچی سعی کردم!...با این که نمره ها خوب بود!...ولی دومو نتونستم جبران کنم!......به جاش امسال خدا بده برکت!...بین بچه های نصفه و نیمه درس نخون شبانه!(خودم خواستم برم شبانه هااا..فکر نکنید دیگه تا این حد ...!)شاگرد اولم

پی نوشت:..پنج نفرو باید واسه این بازی دعوت کنم!..البته به گمونم!...!...نمی دونم دعوتمو قبول می کنن یا نه!....اولیش «ب مثل بهار»...دومیش «عروس خانوم»....سومیش«بهرام»..(نمی دونم می تونه بنویسه یا نه چون کارش زیاده و من درکش می کنم...ولی اگه بنویسه فوق العاده خوشحالم کرده)..چهارمیش«شخص ثالث»..(به گمونم قشنگ ترین اعترافا واسه اون میشه!)...پنجمی هم...«هرکی خودش دوست داره!»(...میلاد..امیر...نوید ...بدسکتور..ساسان...مریم...بابک...غریبه آشنا...مریم و احسان عزیز.....مرسی...پردیس عشق...)

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 20:43

حرف های تو با من :152


::طراح قالب::