لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385

SiLeNt

درو محکم تر از همیشه بست
نگاشو از بین هیچ چیز عبور نداد تا نگاه منو
حتا برای بار آخر جستجو کنه
سرمای بدنشو توو گرمی و مستی رفتنش پنهان کرد
درو دوباره بست
در دوم و در سوم و در آخر رو
از پنجره رفتنشو نگاه کردم
کت کوتاه و  شلوار جین بیشتر از همیشه
خوش فرمش کرده بود
توو دلم اومد پنجره رو باز کنم
بگم
عزیزم داره برف میاد بمون بعدن میری
یکم دیرتر
ولی نتونستم
قدماشو تند تر کرد
منم تیزی نگاهمو بیشتر کردم
گرمای دستای مامان که رو شونه هام اینور و اونور میشد
منو به حال کشوند نگاهمو دوختم به چشمهای مامانم
انگاری تموم حرفامو با نگاه کردن می تونستم بهش بگم
سرمو چسبوند به سینه هاشو آروم تووی گوشم گفت
سرنوشت همینه هیلدا

نمی دونم تا حالا واستون اتفاق افتاده یا نه...ولی باختن به خودتون...به احساسات منجمد شده ی خودتون..به سردی رفتار خودتون...به خودخواهی خودتون بدترین مدل باختنه...اونقدر سخته که جرات نمی کنید برید جلوی
آینه که مبادا چشمهاتون یادتون بندازه که به خودت باختی..!...زندگی اونقدرا هم که میگن سخت نیست!...اینو از حرفای مامانم می تونم درک کنم...ولی باورش ندارم!...مامان واسه من خیلی خوشحاله..خوشحاله که دیروزمو به بهترین نحو تموم کردم با تموم حالت ها و حس های سختی که توو درونم بوده!...ولی من نه...از اعماق وجودم احساس شکست می کنم..توو روزای رفته ی خیلی دور..و حتا خوده دیروز!..مامانم تشویقم می کنه واسه مبارزه!...مبارزه ی بیشتر!....میگه تن به تن بجنگ!...ولی نمیشه!....انگاری تموم راه ها بسته س!...تموم راه هایی که دورتر می کنن راهمو...حتا اونا هم بسته ن!....یه وقتایی موقع خواب!..اونقدر غرق شکستام میشم که وقتی میخوام ازشون بیام بیرون احساس می کنم یه دیوار جلومه و یکی پشتمه و من بین شکست هام دارم خرد میشم!...ولی واقعیت این نیست!...من اینو خیلی خیلی خوب درک می کنم!...مامان داره به من امید میده!...امیدی که شاید باورش نمی شه بیهوده س!....
روزای سختی هستن!...هرچند آروم و بدون دغدغه ی بیرونی می گذرن!...دیشب بعد از مدتها..صدای شاملو دوباره دیوونه م کرد!...«دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،آسمان پر ستاره رویاهایش را نادیده می گیرد و هردانه اشکی به برفی نریخته می ماند»......«یکــــــــدیگر را مــــــــــی آزاریم بی آنکه بخــــــــــواهیم،شاید بهتر آن باشــــــــــــــد،دست به دست یکــــــــــدیگر دهیم بی هیچ سخــــــــنی»..بی آنکه بخوام دستامو از توو دستات کشیدم بیرون!...تا تو آزار نبینی!...تو هم سکوت کردی که مثلن تلافیه روزای بدون حرفی منو سرم در بیاری....همیشه از انتقام می ترسیدم...بدون این که کاری کرده باشم...می ترسیدم کسی کاری به کارم داشته باشم!....میگن از هرچی بترسی سرت میاد!...ولی باور می کنی من هیچ کاری نکردمو به خاطر کار کس دیگه ای یکی ازم انتقام گرفت؟!...حالا تو هم مثل اون!...منتها دروغ نیست اگه بگم تحمل تموم سختی که تووی بی تفاوتیت هست شیرینه!...یه وقتایی خسته میشم...وایمیسم..!...ولی انگاری راهی جز پیش رفتن ندارم!...خستگی به من نیومده....می دونی چرا؟!...چون یکی هست کی هی بهم میگه باید بجنگم...واسه خواسته هام باید بجنگم....منم می جنگم!...منتها جنگیدنی که دو طرفش خودمم!...هنوز نتونستم به خودم بقبولونم طرف مقابلم نا ملایمتی های توئه!...باید با اونا بجنگم!.....بیرون داره برف میاد!...خدا دوباره در رحمتشو باز کرده!...منتها...هیچ حس قشنگی واسم به وجود نمیاد!...انجماد و انجماد و انجماد!....شیشه ی پنجره رو که نگاه میکنم بخار گرفته س!...اینا رو دارم واسه چی میگم!؟...می خوام چیو دوباره به خاطرت بندازم!....اشتباه نکن!...با گفتن اینا نمی خوام بهت روزهای رفته رو تحمیل کنم...می دونی که اهل این جور مسائل نیستم!...تو احساساتی که توو وجود در اصطلاح طغیان می کننو چی کار می کنی؟!....شاید تو توو وجود خودت پاسخی واسشون پیدا می کنیو آرومشون می کنی...ولی من می نویسم..دست و پا شکسته و نرم نرم!.....ولی برخلاف تو...هیچ جوابی واسشون پیدا نمی کنم..می نویسم که غده نشن که کینه نشن......هنوزم اینجا داره برف میاد

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 16:59

حرف های تو با من :133

پنجشنبه 16 آذر ماه سال 1385

روزای آبی

سفر... 

چند روزی هست!....کلی احساس دخترونه اومده سراغم!...یه جورایی که واقعن اون جنس لطیف دخترونه ای که می گفتن تازه داره میاد زیر پوستم!.....راضیم!...شاید...هیچ وقت نتونستم مثل یه دختر باشم!...احساسی!....ولی الان هستم!...علتشم خب خودم خیلی خوب می دونم!....از اینکه همیشه احساسمو بریزم توو خودم خسته شده بودم!...!خلاصه!...همیه چیز خوبه..!منم راضیم!....کاری جز راضی بودن نمی تونم انجام بدم
------------------
دیروز توو مدرسه دلم میخواست بزنم توو گوش معلم شیمیه!...آخه بگو قیافه ی من به تو چه ربطی داره که نظر میدی!؟
--------------------
ماه عسل آجیم دو هفته دیرتر اجرا شد!...امروز تهرانو به مقصد کیش ترک کردن!...من که مدرسه بودم!...به خدافظیشون نرسیدم!
------------------------
دو سه روزیه...صبح به صبح آنلاین میشم!..ولی اون خبرایی که باید باشه نیست!...امروز صبحم با یکی از دوستام که قبلنا که کانون زبان می رفتم باهاش آشنا شده بودم چتیدم!...بلخره پیداش کردم و پسوورد آیدی که بهش داده بودمو گرفتم!.......تا حالا شده دلتون بخواد یکی رو بپیچونید؟!.....امروز با تموم وجود دلم میخواست بپیچونمش!....آخه هی گیر داده بود بریم بیرون!...منم گفتم شرمنده دارم میرم شمااال!....(توو سرمه یه سر تا شمال شهر برم که حرفم دروغ نباشه!)
------------
امروز از مدرسه که اومدم..روزنامه ها رو میز ولو بود..یهو چشمم افتاد به تستای فیزیکش!...عین این خوره هاااااا....نشستم به حل کردنش!....کلی فاز داد!...از هفت تا سوالی که بود پنج تاشو درست زدم!....!...به مامی گفتم..مامی چی بهم میدی همشو حل کنم!...ماچم کرده میگه اینو!.!....منم گفتم چیش این که نشد تشویق..!
---------------
دوشنبه بعد از کلی وقت رفتم خونه ی عسل اینا!...توو ماشین پنج مین یه بار می تلید می گفت باورم نمیشه داری میای خونه مون!...یا می گفت نزدیکی بهم!...هر سری که می تلیدو اینارو می گفت از خودم بدممممم میومد!....راست میگه!..هیچ وقت نتوتستم نشونش بدم که دوسش دارم..!....نه اونو..نه کس دیگه ای رو...!....و این واقعن یه ضعفه!...یه ضعفی که خیلی سخت میشه بر طرفش کرد!...ولی من دارم همه ی تلاشمو میکنم!که بر طرفش کنم و بیشتر از این ازش ضربه نخورم!...
-------
توو سرم افتاده برم از این پالتوهای خانومانه!!!بخرم!....ولی اصلن به تیپ و قیافه م نمی خوره!..موندم!...توو یه دو راهی!!!!!
-------------
یه اتفاق باحال!:...توو شب عروسی ستی...یه پسری به اسم مهدی!...که دوست پسر عموم بوده از سپیده خوشش اومده!...از اون شب تا حالا خونه ی ما یکی درمیون رو تلفنمون شماره ی میلاد(پسر عموم)می افتاد!..مامانم به همراه بابام!...خیلی قاااااااااااطع(که اگه لحنو می شنیدید حرف زدن یادتون می رفت)گفتن نه!...منتها حالا قراره مادر پسره زنگ بزنه خونمون!...خیلی هم خوشم نمیاد سپید ازدواج کنه....چون تقریبن بر خلاف حالتای ظاهری که داریم!...شدین پشتیبان همدیگه ایم!...اگه اون بره من تک و تنها می مونم
----------------------------
دلم میخواد فردا بلند شم!...برم گردش روحی!...منتها حوصله شو ندارم!...شایدم حوصله شو دااارم...ولی توانشو ندااارم...!...ببینم تا فردا چی میشه
----------------
اگه غریبه آشنا نگفته بود آپ کن...عمرن آپ می کردم...آخه خیلی خ س ت ه ا م
---------------------------------
امروز صبح اومدم کیفمو خالی کنم بدم به سپیده!...یه شکلات تووش بود!...یه شکلاتی که به گمونم فاسد شده بود...ولی دلم خواست بخورمش....با خوردنش کلی خاطره رو دوباره قورت داااادم
------------------------------
همه چیز خوبه...خدا رو شکر...منم راضیم....درسا خوب پیش میره...اخلاقم خیلی بهتر از قبل شده.....تقریبن سعی می کنم مدارا کنم....دلم واسه خونه ی مادر بزرگمم خیلی تنگ شده!....واسه حیاطش..کاناپه ای که کنار پنجره ی حیاط بودو تموم خوابای روزانه مو با خودش تقسیم می کرد
----------------
یه چند وقتی هم هست که شدین دلم هوس حافظیه رو کرده!..یه باز بیشتر نرفتم شیراز...ولی اون یه دفعه واسه همیشه عظمت ایرانو و ایرانی رو توو خاطرم نگه میداره!...
--------------------
دوستم رفت کربلا!.....پول دادم واسه بندازه!....دلم میخواست دلمو می تونستم بدم که با خودش ببره...ولی خب!....
-------------------------------
خدا کنه یادت نره خیلی دوسم داشتی یه روز
یادت نره که عاشقی چشم به راهته هنوز
خدا کنه یادت نره دوستت دارم خیلی زیاد
یادت نره که عاشقی خاطرتو خیلی می خواد
بیا غربیگی نکن دنیا دو روزه عزیزم
یه وقت مرم تنها میشی دلت می سوزه عزیزم
گلدونی سرد و خسته ام توو خاک من ریشه بزن
به خار تنهاییو درد با رویشت ریشه بزن
---------------------------------
خوابم میاد شدیدن...شب به خیر

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 00:16

حرف های تو با من :33

شنبه 11 آذر ماه سال 1385

برفای پا نخورده و بازی های کودکانه ی یه مادر و ...ع ش ق

 
نمازمو که می خونم!...یه جور احساس خلا میاد سراغم!...بدون هیچ ترسی...!....بدون هیچ استرسی..!...از فرداهام!.....خیالتو توو اغوشم کشیدمو حرفایی که قرار نبود به گوشم برسهو رسیدو واسه خودم تکرار می کنم!....قبول من اشتباه کردم!...قبول رفیق!....ایراد از من بود!....ولی ای کاااش اینجوری نمی شدی!....دوست داشتن تو!....هرچند دور از واقعیته ولی واسه من عین لمس خودمه!...حقیقیه ...حقیقی!....خلاصه!....توو خیالم بود بهت یه چیزایی رو بگم..که نیومدنت...شد و نشد کرد!.....بگدریم !....امروز با تموم سرسختی هاااش رو به تمومیه!....برفی که اومده! و خبر تعطیلیه تمامی مدارس نوبت صبح!...واسه من فقط یه چیزو به خاطر میاره!...اینکه غلط کردی روز سوم مهر رفتی گفتی نمی خوام صبحی باشم!....حالا گم میشی میری مدرسه تا آدم بشی!...مامانم با یه جمله تموم فکرای منفی که توو مخم بودو ازم گرفت!...«تو اونقدر بزرگ شدی که این برف نمی تونه تو رو از زندگیت عقب بندازه»گول خوردم!....عین بچه مثبتا!...مانتومو اتو کردم!...کتمو پوشیدم..شالمم پیچوندم دور گردنمو آماده بودم که برم!...مامی گفت منم میام!...با هم رفتیم!...پیاده!....اونجا که رسیدم!...از بچه های کلاس ما...سه نفر بیشتر نبودن!...مامی اجازمو گرفتو برگشتیم خونه!...توو راه برگشت...اونقدر با مامان برف بازی کردیم که وقتی اومدم خونه تموم بدنم سِر بود!....بغل شومینه نشستم!...مامی جونم..!....واسم چایی آورد...یه حالی کردم که حساب نداشت!.....بعدم نهارو...سه ساعتی خواب!...حالا هم هستم!....دیشب از ساسان- برادر شوهر ستاره-حکمو یاد گرفتم!...یکم با مامی حکم بازی کردم..بعدم پای درس بودم تا سپیده اومد!....طفلکی از قزوین میومد!....خسته بود..!...بعدم!...یه پیاده روی جانانه..!....توو بلوار دریا و کوچه پس کوچه هاش...از اونی که بودم عاشق ترم کرد!...هوای پاییز همیشه آرومم کرده...یه آرامشی که انگاری...نیروهای فرای بدنم واسم می خوان!.....راستی رفیقم!....داره میره کربلا!...امروز که اینو شنیدم..آن چنان حسادتی تموم وجودمو برداشت که یه جوریم شد!...خوش به حالش!...واسم دعا کنید!.....!....از ته تهای دلتون!....شرایط خوبه...منتها دل من یکم بهونه گیر شده!...!...یکم نه...یکمی بیشتر از یکم

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 23:55

حرف های تو با من :31


   1      2    >>

::طراح قالب::