جمعه 26 آبان ماه سال 1385
...منو هیلیو خواهر عروسو بقیه ی ماجرا
هرچی روزا می گدرن انگاری ترس رفتن ستاره توو خونه بیشتر میشه!.......همه یه جورایی انگاری دلشونو با هزار تا حسرت رفتن ستاره قاطی کلی خوشحالی می کننو پی کاراشون میرن!....بهار مرخصی گرفته..ستاره مرخصی گرفته.....میثم تا ساعت 12 بیشتر نمیره سر کارش....بابا شبا خیلی زودتر از روزای قبل میاد خونه..مامانم یه پاش اینجاسو یه پای دیگه ش خونه ی ستاره!......همه چیز بوی خوشحالی میده...!...گهگاهی بابا متلکی بارم میکنهو میگه کی میشه نوبت تو هم بشهو من بچه هامو یکی یکی رد کرده باشم؟!....این روزا..کسی جرات نداره آهنگ غمگین گوش بده......از صبح که چشمهامون باز میشه..اهنگای شاد داره پخش میشه...تا ساعت 1_2که احیاننو اگه بشه یه لالا کنیم!...........خوشبختانه من یکی توو خرید کردن همیشه پیشواز میرم..تموم لباسامو خریدم!....البته اینو هم بگم!....به قول مامان اونقدر خرید کردم که بدونم چیرو کجا می تونم پیدا کنم و گیر جاش نباشم!.....منتها سپیده تا دلتون بخواد می لنگه!....تقریبن میشه گفت دو دست بیشتر لباس نداره!.......هر روزم میره بیرونو!....آخر شب دست از پا دراز تر برمی گرده!...گهگاهی...سر پول با مامان بحث می کنه!...که خوشبختانه این بی پولی گریبان گیر من یکی نبود!....!.....که این داستان داره که منی که همیشه از بی پولی می نالیدم این سری چرا پول اضافه هم آوردمو..!...یه مقداری واسه یه چیزای هم کنار گداشتم!....آهان..راستی من هنوز کفش نخریدم!...نمی دونم چرا حوصله کفش دیدنو کفش پا کردنو نپسندیدنو...این چیزا رو ندارم!....!....خلاصه!....همه چیز جوره!...خونه ی ستاره و احسان به قدری خوشگل شده که دیشب دلم نمی خواست از توو خونه شون بیام بیرون..ژورنالیه ژورنالی!....خلاصه همه چیز جوره!.....امروز از صبح به قدری بزن و برقص کردم که اون شش هفت کیلویی که به التماس چاق شده بودم به گمونم برگشت!...خلاصه!....الانم مامان و سپیدهو مادر احسان و برادرش رفتن فرودگاه!...آخه ستاره و احسان دیروز حدود ساعت چهار بود رفتن مشهد!....چیزی نمونده برگردن!.........که البته...باید بگم..ماشینشونم وسط راه پنچر شدهو با تاکسی خودشونو رسوندن فرودگاه!....همه چیزی گوده!...و به قول ستاره اوکیه!....فردا....جهاز برونه!....ستاره حال نمی کنه خونش به قول خودش اول زندگیش به گ...!کشیده بشه!....به خاطر همین همه چیز اون جا دیدن میشه(..که من نمی دونم این جهاز برون دیگه چه جور رسمیه...آهان تازه مامی می گفت..قبلنا توو این روز می بردن جهاز روسو می چیدن!!!)...بعد میان خونه ی مائو...بزن و بکوبو..........!......خیلی خوشحالم...!...تموم اون خاطرات بچگی هام با ستاره داره توو مخم میاد میره...توو شمال...سر کایت موهاشو کشیدم..!....یا یه بار دیگه...محکم زدم پس گردنش!.....ستی هم تا دلتون بخواد همه چیزو بزرگ می کنه....گردنشو گرفته بود می گفت..شاهرگم قطع شده!....منم حالا بچه بودم نمی دونستم شاهرگ چیه!....خلاصه..همه و همه و همه ی روزای رفته داره توو خاطرم میاد!.....ولی چند سال اخیر..!...تقریبن هیچ وقت با هم دعوامون نشد!......چون من واسه اون شدم لوتی!....و اون واسه من شد خواهر بزرگ تر!....خوشحالم..!...خواهرم اونقدر بزرگ شده که می خواد یه زندگی رو به تنهایی و البته به کمک همسرش اداره کنه..!..و بعدها..مادری بشه..که به قول خودش بچه ش باید پررو باشه و حاضرجواب!.... پی نوشت:....سعی می کنم این پستو یک روز درمیون آپ کنم
اضافه شده:.....ای خدا...بلخره هرجوری که بود حنابندون تموم شد....اونقدر حرف توو دلم بود که گفتن همه ش یه دست درد شدید به همراه داره!....دیروز خیر سرم گفتم نمیرم مدرسه یکم به خودم برسم!....برم آرایشگاه!....صبح ساعت ده(شب قبلش تا سه بیدار بودم!)خوابیدم..ده بیدار شدم..رفتم خونه ستاره..یسری وسایل می خواست واسش بیارم..!...دیگه رفتم اونجا!.....بابا آدم از در که میره توو انگاری وارد یه شهر دیگه شده!.... خونه ش خیلی شیکه!...خیلی هااااا...اتاق کارش فوق العاده س!....بعد دیگه...رفتم یه رانی برداشتم..گفتم کسی نیست ازم پدیرایی کنه خودم که اینجوری(دیدن که؟)نیستم..برداشتم اومدم خونه!.....که یه دونه رانی رو هم خود احسان جان نوش جون کرد!....خلاصه!.....اومدم خونه..مامان و بهاره با هم رفتم پی خیاطیو آرایشگاه...سپیده هم کار آموزی داشت...رفته بود کارخونه!...من موندمو لیلائو...فرشته خانومو....احسان و سارا که مهمون دارامون بودن!....آقا..عین خررررر کار کردم!....هیچ کس خونه نبود...علنن من مسئول همه چیز بودم..!...دوساعت با یه خانوم دیگه...وسایل پسایل ستاره و احسانو چیدیم..!میزارو طرح دادیم...صد مدل عوض کردیم دوباره چیدیم!...احسان همون مهمانداره...می گفت سینمایی بچینیم..من می گفتم نه...گرد گرد...دیگه اخرشم حرف من+ستاره که تلفنی می کامنت شد!...دیگه بادکنک باد کردیم...با همون احسانه کلی خندیدم..گره های کرواتارو زدیم....زمین طی کشیدم!....زمین جارو کردم!....میوه شستم!....وسایل تزیین کردم..!....به خدا دیگه واسم کمر نمونده بود..!...قیافه هم عین این خولی پولی ها!....ساعت شش همه خونه مرتب شد!....سپیده اومد!....اونم ناله خسته!...بهش چایی دادم!....یکم خستگیش که در رفته!....اومدم برم لباسامو بپوشم آماده شم..!...فکرشو کن..آرایشگاه هم نرفته بودم..!..دیگه داشت گریه م در میومد!...خواهر عروس هیچ کاری نکرده بود!....اومدم لباسامو بپوشم سپیده گفت..هیلی بیا منو درست کن!....دیگه رفتم موهای اونو سشوآر کشیدم..لباساشو جور کردم!....ساعت یک ربع به هشت بود!...به خدا توو خودم داشتم گریه می کردم!...همه چیزو آماده کرده بودم اونوقت خودم!.......دیگه ستاره زودتر از آرایشگاه اومد...!...اون موهامو درست کرد..آرایشمم کرد...!...خودم که اصلن راضی نبودم..چون دلم می خواست برم آرایشگاه..منتها واسه اینکه...یه وقت چیزی ضایه نشه...نرفتم...بعدم می دونستم اگه برم..مهمان دارا می خوان به سلیقه خودشون کار کنن..ستاره بیاد اعصابش خرد میشه!...دیگه...با تموم نقشه هایی که هیچ کدوم به سرانجام نرسید..!.....مهمونی شروع شد...فکرشو کنید من که از صبح عین چی کار کرده بودم!.....از ساعت نه..!..تا ساعت ۲....از اون وسط تکون نخوردم!...تنها جایی که از اون وسط اومدم اینور...جایی بود که ستاره و احسان می خواستن دوتایی برقصن...!...دیگه از اول تا آخرش همون وسط بودم!....کلی پاهام درد می کنه!....کلی....دیشب به احسان گفتم باید یه ماساژور واسم بخره!....خلاصه...آهان ...خداییش نورپردازی عاااااالی بود.....کلی بهمون حال میداد!...خلاصه...امروز تا ساعت ۱۱ خواب بودم....یازده رفتم!...بیرون!...لباسی که سفارش داده بودمو گرفتم...رفتم کفش بخرم!....که نه تنها کفش مهمونی نگرفتم که هیچ رفتم..بوت گرفتم!....بعدم اومدم خونه..!...و الانم در خدمت شما بودم...بابت تموم کامنتاااا مرسی......از امروز تا پنج شنبه هم همه دنبال عروسین!...دلم میخواست دیشب آرایشگاه می رفتم!....ولی...فقط به خاطر....اینکه...توو خونه شرایط بد نباشه نرفتم!...ساعت ۵ خوابیدم!...اون موقع فقط یه فکر توو مخم بود...اینکه...!..امشب با تموم خوبی هااااش تموم شد..!....توو دلم هزار دفعه از خدا خواستم....به بالاترین درجه ی خوشبختی برسن!....سعی می کنم....زود به زود آپ کنم..پنج شنبه هم که عروسیه..!....جمعه پاتختی...شنبه هم شاید تولد.....مرسی بابت کامنتاااا
به علاوه:....زیاد وقت ندااارم.....یه چیزی توو مایه های دو ساعت دیگه باید برم آرایشگاه...دیشب....کلی با ستاره و بقیه خنیدیم....!...شب خیلی قشنگی بود...خصوصن وقتی بعضی ها یادشون افتاد خیلی چیزا نخریدن!......و من کلی به حواسشون خندیدم..!...دیشب ساعت ۹...از اینجا که شهرک باشه!....بلند شدم با یپبده برم سپه سالار واسه کفش خریدن!.....جاتون خالی....اول رفتیم یه دور تهرانو چرخیدیم...!!!...آخه..اول رفتیم انقلاب...از انقلاب..جمهوری..از جمهوری فردوسی!...از فردوسی بهارستان!..هلاصه ده بود رسیدیم اونجا!...چهار پنج تا مغازه بیشتر باز نبود...آخرسرم..!....یه کفش زشتو بد ترکیب گرفتم اومدم!...البته اینو هم بگمااا...اونی که من دلم میخواست بخرمو سپیده خرید!....یعنی آخر جرزن بااازی!....بعد منم بلاجبار این یکی رو خریدم!....همه چیز اوکیه!.....منتها سپیده هنوز نمی دونم کجا می خواد بره آرایشگاه!....شدیدن داااااره می لنگه!.......امشب خواهررررررم....عروس میشه...!....خواهر خوشگلو ناااااززززززززم.....دعاهاتون واسه خوشبختیش فراموش نشه..!..بابت کامنتا هم مرررسی...........مرسی..مرسی..مرسی...دیرمه.منتها خیلی حرف واسه گفتن بود.....بازم مرسی
نتیجه گیری:.....خسته ام...یه خستگیه که پشتش کلی خوشحالیه.....کلی....آجیم عروس شد....احسانی که مثل برادر می مونه واسم...داماد شد...دیدن ستاره توو یه لباس عروس....دیدن احسان توو کت و شل.ار دامادی...تموم اینا..چیزایی بودن که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شن.....سوژه های عاشقونه و ناب سرنوشت.....دوسشون داااارم...و خدا رو ..واسه خوشبخت تر شدنشون...توو دلم ههههههزار دفعه صدا میزنم..دوسشون داررررم...همه چیز قشنگه
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
18:12
حرف های تو با من
:33
چهارشنبه 24 آبان ماه سال 1385
بوی تند بودنت داره حالمو بهم میزنه
هوا آفتابه...و کاملن گرم!....رو پله ی سوم یه پل هوایی نشستی منتطری تا دوستت بیاد.....توو خونه با مادرت دعوات شده....و اعصابت کاملن خرده!....سرتو گذاشتی رو زانوتو روتو کردی رو به پیاده رو و ترجیحن درخت کنارت..!....با خودت داری فکر می کنی....فکر به همه کسو همه چیز..!...صدای بوق ماشینائو در کل صدای حرکتشونو می شنوی ولی سرتو بر نمی گردونی که نگاه کنی...!....خیلی وقته که اونجا نشستی...آفتاب مستقیم روی سرته و سرتو داغ کرده!....سرتو بر می گردونی اون دست خیابونو نگاه می کنی که ببینی دوستت میاد یا نه!...یه ماشین پراید...که سرنشیناش دوتا پسرن..مانع دیدنت میشه....نگات میوفته توو نگاه اونی که اینور نشسته و تو راحت می تونی نگاش کنی...چهره ی خوبی داره!...جذاب و مرتب!....سعی می کنی خیلی زود نگاتو هل بدی رو به سمت زمین..همین کارو هم می کنی...!....یه صدا میاد:غصه نخور یا خودش میاد یا نامه ش!...ترجیح میدی نخندی.....ولش کن دیگه چقدر معطلش میشی سوارشو بریم!...از جات بلند میشی...!...اون پسرم از ماشین پیاده میشه..!...ولی تو بی اهمیت پله های پل هوایی رو میری بالا و اون داد میزنه :ما رو باش که می خواستیم به کی خوبی کنیم!...پله هارو که تموم میکنی...یه جاده ی دراز و کم عرض پیش روته..!..دوازده قدم که برمیداری میرسی تقریبن وسط اون جاده!.....هنوز گرمه!...ولی آفتاب دیگه توو سرت نمی تابه!...نگاتو می ندازی از زیر اون تبلیغاتی که وصل کردن پایینو نگاه میکنی.....ماشینا با سرعت میانو میرن!....سمت راستو نگاه می کنی..اثری از دوستت نیست..!.....فقط یه چیز از توو مخت رد میشه..!...هیلی فاصله ی الانت تا همیشه ت همین سقوطه!..کوله تو می ندازی روی صفحه ی آهنی اون جاده!....تموم محاسبات فیزیکی سقوط توو مخت انجام میشه!....فاصله خیلی نیست..!...سقوط آزادم هست...پس سرعت صفره!...هیچ نیرویی هم به جز نیروی وزنتو گرانش دخیل نیست!.....احتمال مرگ آزاد...یه چیزی توو حالتای ۱۰درصده!....به خاطر این که جرمتم خیلی کمه!...احتمال مرگ پایین تره!....ولی این وسطا یه چیزی کمکت می کنه....سرعت ماشینا و برخوردشون با یه پدیده!....این می تونه تو رو راحت به همیشه برسونتت!...ولی اگه نمیری چی؟!...اگه فقط آسیب ببینی چی؟!....!....توو همین فکرا هستی...که صدای مهسا از پایین به خودت میارتت..!...هیلی اون بالا چی کار می کنی...!......توو خودت میگی!.....نشد که بشه..!....جاده رو تموم می کنیو پله هاشو میری پایین!....مهسا رو که می بینی ناخودآگاه یاد حرف دیروزش میوفتی..هیلی وقتی از دور دارم میام می خندی انگاری همه درس بلند نبودنام یاد میره!...لبخند می زنیو دست میدی باهاش...!...ازت سوال می کنه که اون بالا چی کار می کردی!...و تو واسش توضیح میدی که در حال نارگیل خوردن بودی!...و دوستت نمی فهمه!...با هم صبر می کنید که چراغ عابر پیاده سبز بشه!.....رد میشین!.....همه چیز خوبه!....منتها...تو توو خودت کاملن بهم ریخته ای!...با مادرت دعوات شده!.......بهترین دوستت بعد از عروسی خواهر تو،میره آمریکا پیش پدرش!....صدای گریه های بهترین دوستت آنچنان بهت سیلی می کوبه که تحمل دردش واست مساویه با جنون!....و تو همین حالا....بزرگ ترین شکست زندگیتو داری حمل می کنی با خودت!...و سنگینی شکستتو هیچ کجا نمی تونی پنهون کنی یا حتا...فقط برای چند ثانیه از روی شونه هات بذاریش رو زمین تا نیروی دوباره بگیری!... همه چیز....و همه ی زندگیت!..انگاری از کف دستات مثل یه ماهی لیز خوردهو رفته!....سعی نمی کنی زیاد توو خودت بمونی!....چون کسی کنار تو واستاده که تجربه ی زندگی یک ساله اش تووی خارج از کشور کاملن داغونش کرده و احتیاج داره تا دوباره خودش بشه و تمومه به قول خودش چندشیات شاهد بودشو فراموش کنه!...دستاتو از تووی جیبت درمیاری و به دستای دوستت قفلش می کنی!....این کار واسه مهسا عجیب نیست..چون تو قبلن اونو بوسیدیش....با خودت میگی اگه الان دوستای دبیرستانم بودن از تعجب حتمن دو دقه سر جاشون وای مسیادن!...دستاشو توو دستات فشار میدیو ترجیح میدی بکشیش به سمت چمنای بلوار فرحزدای!.....و اون لحطه احساس می کنی تموم فوتسالی که بازی می کردی هدر رفته!....چون تو الان روی چمنی بدون هیچ توپی!.....لیوان یه بار مصرفی که یکم اینورترو سمت جدوله!..می تونه توپت باشه!...لیوان می گیری بین دو تا پاتو..با جفت پاهات...با لیوان می پری یکم بالاهو..بعدم رو هوا ولش میکنی و با ته کفشت...دقیقن همون جایی که پاشنه ی پاتو قائم کرده می زنی زیر لیوان....لیوان مریه بالاهو می چرخهو می یوفته رو زمین...مهسا هم میگه ایول بابا!....خر شدی!....ترجیح میدی نشون بدی که از تشویقش خوشحال شدی..!...دستشو میگیریو..!....میری توو خود بلوار...به تاکسی که از کنار رد میشه میگی..(..)...!....نگه میداره..و تو تموم شکستاتو مجبور میشی که هرچند برای ساعتی فراموش کنی
عروسک جون فدات شم...تو هم قلبت شکسته.. که صدتا شبنم اشک روی چشمهات نشسته.. منم مثل تو بودم..یه روز تنهام گذاشتن... یه دریا اشک حسرت..تووی چشمهام گذاشتن.. چه تهمتها شنیدیم...چه تلخی ها چشیدیم.. عروسک جون تو می دونی چه حسرتا کشیدیم.. عروسک جون زمونه منو این گوشه انداخت.. به جای حجله ی بخت برام زندون غم ساخت... بمیره اون که می خواست ما رو گریون ببینه.. سرای سینه هامونو ز غم ویرون ببینه...
پی نوشت:...جالبه...تموم زندگیت!...بهم ریخته باشه...منتها نتونی یه کلمه به کسی چیزی بگی.!....چون می ترسی که مبادا...زندگیت از اینی هم که هست لجنی تر بشه
پی نوشت۲:....از زندگی و زنده بودن داره حالم بهم می خوره..!...حوصله ی سپری کردن این روزای هزار و یک رنگو ندارم
پی نوشت ۳:دارم له له می می زنم...واسه جوئیدن..خرخره ی یه نفر!......دلمم می خواد...با دوتا چشمهام شاهد به زمین خوردنش باشم...همه ی زندگیمو ازم گرفت...حالا هم تلاش دوباره شو شروع کرده تا آرامش همه خونواده مو ازشون بگیره......متنفرمممممممممم ازش
پی نوشت۴:هرکی هرچی می خواد از من..بردارهو بره...فقط بره....مطمئن باشم دیگه کسی پیدا نمیشه که آرامش فردامو ازم بگیره...هرچی می خواید تروووووو خدا..همین الان بردارینو برید...واسم مهم نیست..آبرومه...یا چه می دونم یه دونه مداده...بردارید...ترو خدا...هرچی می خواید همین الان بردارینو برید...فردامو ازم نگیرید....به جونه سپیده..دلم لک زده واسه یه روز آروم بودنو با آرامش بودن...هسته شدم...انقدر که استرس توو زندگیم بوده....دلم میخواد آروم باشم...با ارامش زندگی کنم....خسته شدم..انقدر که هرکی از راه رسید...یه چیزی خواست بدارهو بره...هرچی می خواییییییییییییییییییییین ازم..بردارینو برید...فقط ترو جون عزیزاتون...فردامو ازم نگیریددددددددددددددددددد

نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
20:45
حرف های تو با من
:17
جمعه 19 آبان ماه سال 1385
هِی رفیق
این درست که گفتن،ناگفتنی ها قدغنه...منتها تو که آزادی بهش بگو.....دوستش دارم دنیا به دنیا...تو که رفیقشی...تو...تو که برادرشی....تو که شریک ندونسته هاشی...بهش بگو...یکی نگاش مونده توو این صفحه ی بی روح وبلاگش..!..بهش بگو...این درست که هیلی مغروره..!..بهش بگو درست که پا جلو نمی ذاره..منتها فکر و خیالش پیش توئه......!...بهش بگو....نذار قصه ت با غصه تموم بشه و یکی اون یکی رو ول کنهو بره.....بهش بگو...!...هیلی دلش برات تنگ شده...هرچی نگفتنی،نگفتی..منتها تو رو جون برادرت بهش بگو دلم براش تنگ شده

نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
02:57
|