دلم میخواد از قدیمی ترا شروع کنم...
رضا:نیست..دیگه مفقود نیست....یه مدتی..سی دی و نامه از اصفهان واسم پست می کرد...ولی الان دیگه حتا کامنتشم به دستم نمی رسه چه برسه به نامه هاش.....
عشق من:همیشه با اسم و نامی که داشت واسه خیلیا سوال ایجاد می کرد...همه دوست داشتن بدونن این عشق من کیه...!...از اونجایی که کامنتاش تقریبن واسه بقیه غیر مفهوم بود...خیلیا فکر کردن...عشق من...دوست پسر منه...ولی خب...یواش یواش...خودم تابلو کردم که عشق من..خواهرمه....همه چیز خصوصی بود..قهرامون..قربون صدقه هامون...حتا اون ارتباط من با جیباش...اسمش بهاره س....ولی خودشم دست کمی ار بهار نداره.....
تنها:...شهاب تنها کسی بود که گیر میداد به تنها...از اونجایی که منو ستاره با هم اینجوریم(گرفتین که چه جوری؟)همیشه توو کامنتاش پر بود از تیکه های عاشقونه....عسلی،نفس،زندگی،هستی و هزار تا کلمه ی عاشقونه ی دیگه....همیشه...همیشه...فکر می کرد تنهاس...نامه هایی که از شرکت واسم پست می کرد همش حرف از تنهایی بود...ولی دیگه نه...ستاره..!...داره یه زندگی بدون ما رو شروع می کنه....حدود یک ماه و ده دوازده روز دیگه...شبا خونه ی ما بدون ستاره می مونه...از ته تهای دلم.....هرشب واسه خوشبختی خودش و احسان دعا می کنم...!...(نمی دونم چرا میگه..سال نود می خوام بچه دار شم..ولی از این خبرا نیست...من دیگه خسته شدم از بس که کسی نبود خاله صدام کنه..بابا عقده شده.....زودتر از دوسال...!...)
فرهاد(?):همه چیز عجیب بود...از بودن تا نبودن...و دوباره از... بودن تا نبودن...شاید نمی خوام خیلی توضیح بدم...ولی شاید واقعن تنها کسی بود که بعد از رفتنشم بازم به بلاگش سر می زدم...و دلم می خواست که باشه..و بیاد...وقتی برگشت همه چیز تغییر کرده بود...بیشتر چیزایی که منو منتظر نگه داشته بود انگاری رفته بودن...رابطه بیشتر شدو منم یواش یواش...خیلی حرفا رو زدم...دلم میخواست امید بدم...ولی به کی و برای چی نمی دونستم..فقط دنبال اون نوشته هایی می گشتم که یه روزی نویسنده شون همین فرهاد بود...ولی هیچ وقت دیگه اون سبک نوشته تکرار نشد..هیچ وقت هیچ وقت.....
خودت می دونی:اسمش بهرام بود..البته هنوزم هست....قصه ی بهرامو گفتن...یه قصه ی پر غصه ی خالی از غصه س....منو بهرام چهار سال و اندیه که همدیگرو می شناسیم...کم کامنت میده..چون هیچ وقت وقت کامنت دادنو نداره...ولی همیشه دلم میخواست توو جواب کامنتش سکوت کنم...ولی خب....سکوت که توو جمله نمیشه جاش داد..به خاطر همین همیشه یه چیزایی می نوشتم به عنوان جواب...ولی همیشه موقع نوشتن جوابا یه تیکه جمله ی مسخره وسط فکرام راه می رفت:زندگی من تازیانه ی سکوت بود...بر ستون فقرات فریاد...فریاد سکوت ناپذیر یک مشت احساسات عاصی زنجیر گسل پا به زنجیر...هیچ وقت متوجه ربط قضیه نشدم...اینو جدی می گم...ولی همیشه واسه خودم ربطش دادم به این که سکوتمو کسی نمی شنوه...!..
میلاد:میلاد یا همون داداش میلاد...با معرفت بود قدیم ترا....اونقدر پست بای بای نوشتمو رفتمو دوباره برگشتم که خسته شد....پسر مهربونیه...و البته این که کلی لوتی....همیشه..یعنی فکر کنم تا آخر زندگیم...اون تیکه نوشته ای که بالای وبلاگش داره توو خاطرم می مونه...هنوزم یادم نرفته....توو خواننده های بلاگام...جز معدود کسایی بود که حرفامو دقیق می خوند..و توو خاطرش می موند...خلاصه اینکه...دادا میلاد... آجی هیلی هست..تو کجا حالا جیم زدی؟....
معصومه(کلاغ سیاه):اولین کسی بود که باعث شد طعم نگرانی رو حس کنم...اون اول ترا زیاد با هم خوب نبودیم.....نمی دونم..ولی از طرف من..کامنتا بیشتر جنبه ی لج و لجبازی داشت...ولی بعد ترا...........فهمیدم... که خیلی دختر خوبیه......همیشه دوسش داشتمو دارمو خواهم داشت......خیلی وقته ازش بی خبرم..و دلم واسش خیلی تنگیده..........معصوم..نمی دونم...اینو میخونی یا نه...ولی اگه خوندی...بدون...اونقدر بزرگ شدم!که تنها آرزوم مردنمه....یه بار بهم اینو گفتی...بدون امروز و این روزا به اونجا رسیدم....هنوزم دلم میخواد که واست میل بفرستم...ولی خب...!!!!!!
سپیده:خداییش..توو این دنیای بی در و پیکر اینترنتو وبلاگ.....تنها کسی بود که خیلی راحت تموم زندگیمو واسش ریختم رو دایره...اونقدر دوسش دارم که بگم این سپیده مساوی با خواهرم سپیده......همه ی سعیمو می کنم که هیچ کس خلوت ساکت منو سپیده رو بهم نزنه....سپیده...واقعن...مثل یه خواهر که خواهرشو دوست داره دوست دارم................!ماچ...
شخص ثالث:توضیحش خیلی سخته...همیشه توو یه جماعتی که گیر می کنی....وقتی توو یه جمعیت مات و مبهوت!وای میسی...حتمن یکی هست که کمکت کنه...و اون یه نفر همیشه واسه من شخص ثالث بوده...تنها کسی که حوصله ی بحث کردن و قانع کردن طرفشو داشت...کسی که برای بیان اعتقاداتش...سعی نکرد عقاید طرف مقابلشو رد کنه..کسی که شاید واقعن مثل یه برادر بزرگتر..واسش خیلی ارزش قائلم..چون احساس می کنم..اگه امروز هستم..اگه زندگی می کنم...مدیون امثال شخص ثالث هام...و نه تنها واسه آزاده بودنم....مدیونشم..الانم واسه کمکایی که به موقع بهم می رسونه قدر دانشم...مرسی...
ساسان:......برادر شوهر ستاره..!یه پسر کاملن ساده....بعضن خیلی رنگی....!...همه چیز خوبه...ولی هیچ وقت نوشته های منو با دقت نخونده...ولی همیشه میگه که با دقت خونده.......ولی خداییش اگه با دقت میخوند انقدر سوال نمی کرد چیزای تابلو رو....زیاد کامنت میده....و من هنوزم موندم که چه جوری آدرس این بلاگو پیدا کرد....؟...
شهاب:..فک کنم هم سن و سال خودمه....ولی زیاد می فهمه..فکر می کنم..کتاب خیلی خونده....و اینکه اگه قرار باشه یه روزی بشینی کنارش باهاش بحث کنی...باید کاملن اعتماد به نفست عالی باشه...و حرف بهت بر نخوره...چون خیلی رک حرفشو می زنه...کلن خیلی زیاد نمی شناسمش....ولی تا به حالم چیر بدی ازش ندیدم...!...
امین(مترسک-مرد مرده و ...(بماند)):حرف مردم واسش مهم نیست...ابته این جور نشون میده...ولی کاملن من فکر می کنم زندگیشو رو پایه های حرف مردم بنا کرده!...منطقیه بی منطق...قالبای وبلاگاشو همیشه دوست داشتم...ولی مدل حرف زدنو کامنت دادنشو اصلن...البته جز یه مورد..!..حرف حرفه خودشه...ل ج ب ا ز..!...توهین به شخصیت طرف مقابلش توو این دنیای مجازی اصلن واسش کار سختی نیست....و اینکه ...بازیگری واقعن برازندشه!!!...
غریبه آشنا:آقا میثم....نمی دونم..مشکلش چیه...ولی این روزا کلن مثل این که حال و اوضاع خوبی نداره...همیشه خوب بوده و آقا...اولین دفعه که رفتم بلاگش جآ خوردم...ولی بعدن همه چیز معمولی شد...می گه..قبلنا از جاهای مذهبی فراری بوده...ولی من میگم..این جوری نیست..!
امیر:...خداییش..معلومه خیلی بیت از شاعرای مختلف بلده...اون قبلن ترا..یکی بهش گفته بوده..جهننم میری مردونه برو....از اون موقع که این جملرو شنیدم..نمی دونم چرا هی یاد خودخواهیام و زیاده رویم توو گناه میوفتم...یه جورای واسه من یکی شده عذاب وجدان...ولی خداییش...حرف بی ربط نزده تا به حال...
بد سکتور:...دوست جدید استقلالیمه...که نه اسمشو می دونم نه اطلاعی نسبت به چیز خاصی در موردش دارم...ولی چون استقلالیه معلومه خیلی باحاله...
هیلدای بی همتا:...بابا کلن تعطیله این آدم....
پی نوشت:...نمی دونم چرا این کارو کردم...ولی انگاری..دلم میخواست ببینم چی درموردتون میتونم بنویسم..خداییشم..اینم بگم...دروغ ننوشتم..یعنی هندونه الکی واسه شب یلدا بهتون ندادم..اگه تعریفی کردم....ولی چیزی عوض نشده...اینا و نقد کردن شماها..از دید منه......

پی نوشت:...سرنوشتی مبهم...سرگذشتی مرموز...سرنوشت از من...سرگدشت از اوست....ولی هزار افسوس...آخ هزار افسوس...که سرنوشت من...سرگذشت اوست.....
+:کانون تاریخ ایران