لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385

هیلدای ورژن 2

 

خیلی حرف می زنم....دوستام بهم بگن قدرمطلق انرژی(انرژی +)...عادت ندارم اعتماد به نفسمو از دست بدم...نه مادری هستم نه پدری...خونواده ای ام....مجله ایران آذین و توو ماه هزار دفعه ورق می زنم...خونه ی که بعد ها خودم خواهم ساخت!دلم میخواد وسط یه بیابون باشه ،سقفش بلند باشه و پنجره هاشم هیچ جوره راضی نمی شم فلزی باشه......!بابام بهم میگه مهندس بعد از این..(استاد آنتن خراب کردن)...آشپزیم حرف نداره.....مامان تا حالا هزار بار بهم گفته اگه من توو خونه نباشم دق می کنه...آجی سپیده تنها کسیه که هرچی بگه همون میشه واسم....زور میگه ولی هیچ جوره راضی به ناراحت دیدنش نیستم....عاشق پرتغال....رنگ فقط سفید بعدش آبی....همه ی روضه هامو واسه خونوادم خوندم که اگه دانشگاه فیزیک قبول نشم ترک تحصیل می کنم یا اینکه میرم آلمان پیش عموم یا اینکه دبی..منتها...به گمونم همون ترک تحصیل آخره سرنوشتمه اگه فیزیک قبول نشم.....خواب خیلی کم می بینم...ولی خوابام راستن....عاشق نشدم..ولی کسی بوده که دوسش داشتمو دارم....هیچ وقت هیچ چیزو از مامیم قایم نمی کنم...تموم رویاهای دو نفره مو مامیم ازش خبر داره.....پوستم عین برگ گل!!(..یکی منو بگیره..) بود..اونقدر مصرف کاکائوم رفت بالا که خدا گفت برو بابا تو هم لیاقت نداری...غیبت می کنم..ولی هرچی پشت طرف بگم به یک هفته نمی کشه که جلوشم میگم...هف هش سالم که بود با چاقو زدم توو سینه سمت راست سپیده...هنوز اون سیلی که اون روز از مامیم خوردم احساس  می کنم که جآش درد میکنه...خیلی وقته که دروغ نگفتم...فقط یه چند باری دروغ گفتم..بعدش اونقدر وجدانم درد گرفت که به طرف زودی گفتم..اونجا بود که گفتم دختر مگه خری دروغ میگی که بعدش بری به طرف بگی دروغ گفتم...اینجوری شد که اون دروغ های گهگاهی هم فاتحه ش خونده شدو کتابش بسته شد...معلم شیمی امسالمون به من میگه اطلس طلایی...منو و دوست جدیدم مهسا..خودمو خواستیم بریم شیفت ظهر..اون روزی توو خیابون یه پسره بهمون گفت حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت شبانه می رفت..مهسا قاطی کرده بود حسابی...داش می رفت با پسره دعوا کنه..بهش گفتم وللش بابا نادونی کرده..!!از اون روز تا حالا تیکه ش شده وللش بابا نادونی کرده...!...قبض موبایلم که اومد احساس کردم از جهنمم دیپورتم کردن...سیصد و بیت و شش هزار تومن..(چهار ماه)!بابام بهم میگه بی فرهنگ!...مامی شیرشو حرومم کرده اگه دور سیاست بپلکم...!بچه تر که بودم...واسه آرایشگاه خالم مدل عروس شدم..فکرشو کن..یه بچه ده ساله مدل میکاپ عروس بشه....الان که اون عکسو توو آرایشگاش می بینم میگم خاله تو رو جون هیلی بگو از اون روز به بعد کسی واسه میکاپ شبه عرویسش اومد پیشت.؟....خداییش اند خنده س....لباس عروسه گشاد..موهارو دلبری!!!ریختم توو صورتم..آرایشمم فقط رژ قرمزش تابلوئه..خداییش ته عروس داهاتی دیگه...!...شیر هیچ وقت دوست نداشتم ولی گهگاهی می خورم...خر شیر کاکائو...خر کاکائو..خر پاستیل..خر چیپس تنوری چی توز...!..معلم فیزیک پارسالم بهم می گفت مغر متفکر..به جآش معلم جبرم می گفت گچه توو مخت شاملو؟...عاشق فامیلی مم...اگه ازدواج کنم...توجه که کردی اگه..!هیچ وقت هیچ عروسی نمی گیرم....مهرمم یه سکه س...اونم نه واسه حال کردن پسره...به نیت خدا...بالای میز پی سیم..پر از عکسای خودم و سپیده س...از بچگی تا الانمون....هم خونه ی من ای خدا از من دیگه خسته شده...این روزا انقدر این شعر گوگوشو تکرار کردم بابا گفت اه بابا هیلدا به درک که خسته شده...روز اول مهر...توو راهروهای مدرسه م گم شدم..مونده بودم از کجا باید برگردم طبقه پایین....مدرسه م عین بهشت می مونه...کلی درخت و گل و گیاه و چیو چیو چی داره..آهان..کلی هم راه واسه قایم شدن داره...یه حالی میده که حساب نداره..!...بالای تختم..تابلویی هست که نوشتش اینه:بشنو از نی چون حکایت میکند فر جدایی ها شکایت میکند...این تیکه ش از همه درشت تره...بستنی دایتی رو فقط و فقط واسه چوب بستنی هاش میخرم...احساس می کنم حسابی زدم به خاکی..!..خوراکم اینه که شلوار برمودا بخرم..!..ولی به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت بیرون استفاده نکنم ازش...همه توو تیوی یه طرف این عادل فردوسی پور یه طرف...دوستم مهسا بهم میگه اکستازی...خوراک اینم که از مدرسه تا خونه رو پیاده بیام..وای یه حالی میده...بلوار پاک نژادو با تموم وحشتناکی که داره حال می کنم پیاده بیام...دفتر خاطراتمو یک هفته قبل از اینکه بدمش به بهرام توو پارک جا گذاشتم...همون شب که فهمیدم برگشتم پارک..ولی هیچی نبود....فقط اون ثانیه یادمه ...احساس می کردم همه زندگی داره باهام اله کلنگ بازی میکنه...شلوغترین نقطه ی خونه اتاق من شناخته شده..!...یه حالی میده ادم کنکور داشته باشه..!...هیچ کس بهت گیر نمیده...!!...همیشه با شروع خوردن قهوه مشکل داشتم...حالمو ناجور بد میکنه..ولی فقط مشکلم با مزه اولشو..وگرنه..سرگرمیه منو مامی قهوه خوردنه.................قهوه مون که تموم میشه...واسه مامی ادای فالگیرارو در میارم...یه بار بهش گفتم..شتر با بارش میاد مامی جون..یه پسره خاطرخوات میشه.....کلی برو بابا و خفه نشی حوالم کرد..!...خیلی وقته که دیگه توو اتاق مامان و بابام نمیخوابم......یادم نمیاد جورابامو خودم شسته باشم...خدا بده مهربونی پدرو..!!!..هیچ وقت از این چیزایی که بقیه دخترا خوششون میاد خوشم نیومده..از این خرس مرسای پشمالوئو..عروسکو این چیزا...فقط یه گربه دارم...که دوست فابم عسل بهم داده....هر وقت می بینمش یاد عسل که میوفتم دلم میخواد فقط زار زار اشک بریزم..اون گربه تنها چیز این مدلیه که دوسش دارم..البته بچه تر که بودم یه باربی هم داشتم که دوسش داشتم....استاد خراب کردن کتونی....عاشق خرید کردن...از میوه و سبزی بگیر تا ماکارونی و لباس...!این ماکارونی اینجا چی کاره بود نمی دونم....!...بوی چایی خشک حالمو یه جوری می کنه..به خاطر همین فقط تی بگ...بچه که بودم رفته بودیم ترکیه...یارو اقاهه بهم گالیلابلانکا دادو یه چیزی ترکی واسه خودش سرهم کرد منم فقط می دونستم باشه میشه اسون...سرمو تکون دادم گفتم اسون...کلی حال کردم که کلی شکلات دارم....اولی رو که باز کردم آنچنان تف کردم بیرون که هیچ وقت یادم نمیره.....دیشب با سهیل اینا(پسر عموم)اونقدر خندیدم که دیگه داشتم گریه می کردم...گیج میزنه بابا....سیامک اون یکی پسر عموم تاسیسات می خونه..حالا من نمی دونستم تاسیسات چه رشته ایه...هی نمی خواست بگه همون لوله کشیه..می خواست باکلاسشو بگه....هی چرت و پرت می گفت..من متوجه نمی شدم..آخر سر سهیل گفت می خواد درس یخونه آخرش بشه سیامک لوله کش....!...جالبش اینه سیامک اصلن کم نمیاره..!.!..وقتی می گم اصلن یعنی اعتماد به نفس بی نهایته..!....به جمله ی خدا پاداش همرو توو همین دنیا میده کاملن اعتقاد دارم...بابام یه تیپ آدمیه که با غریبه ها نمی جوشه ولی با خودمون خیلی جکه...چند وقت پیش با سپیده دعواش شده بود بهش می گفت لوبیا خفه!....افتضاح ترین روزای زندگیم روزایی بود که بابا می رفت اروپا...یهو میدی یک ماه نیست...دو روز میومد دوباره یک ماه می رفت...نصفه شبا دنبال بابا می گشتم..بعد می دیدم نیست می زدم زیر گریه..مامانم بیدار میشد...خلاصه اون روزا هیچ وقت یادم نمی ره...خدای تغلب رسوندنم...ولی نمی دونم چرا هیچ جوره توو کتم نمیره تغلب بخوام.....فقط یه بار..اونم هرچی زور زدم دیدم ورقم به یازده میرسه..مطمئن بودم نمره به خودمم زیاد دارم..اون موقع بود که دو تا سوال دو نمره ای رو از الی تغلب گرفتم...ولی اخرشم اون امتحانو شدم پونزده...یعنی اون یازده نمره ای که حساب کرده بودم درست بوده...از اثبات قضیه توو هندسه متنفرممممممم.....دیووووووونه وار فیزیکو دوست دارم...احساس می کنم اون توانایی رو دارم که بشم مادر فیزیک ایران.....اینو جدی گفتم..محض خنده و مسخره بازی نبود...واقعن می تونم بگم وابسته این بلاگم....عاشق پاییزم....قرار بود...توو مجله ی محک(الان شده اتفاق نو)صفحه بهم بدن بنویسم...ولی خریت کردم...گفتم من نمی تونم خودمو مجبور کنم که بنویسم هروقت حسش باشه می نویسم...دستم درد گرفت بابا از بس تایپ کردم....الانم تیکه م اینه که ایول ایول..هوا دو نفرس...!وقتی فهمیدم آتلانتیس ..فقط یه چیزی توو حالتای خیالهو هنوز مطمئن نیستن بوده یا نه...واسه خودمو کشورم دلم سوخت..این همه با ارزش تر و پرشکوه تر از انتلانتیس ریخته توو کشورمون اون وقت ما اصلن حواسمون به حفظش که نیست هیچ بدتر داغونشم می کنیم.....دیگه نمی دونم چی بگم...اهان اینم بگم که هیچ وقت از ظاهرم هیچ کس نتونسته باطنمو بفهمه...هیچ وقت..هیچ وقت..هیچ وقت....

Image hosting by TinyPic

پی نوشت:........((گمان می کنم سکوت هم که می کنم تو می شنوی...این گونه است؟)).......

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 00:39

حرف های تو با من :36

پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385

یو اند می..!u & me

دلم میخواد از قدیمی ترا شروع کنم...
 
رضا:نیست..دیگه مفقود نیست....یه مدتی..سی دی و نامه از اصفهان واسم پست می کرد...ولی الان دیگه حتا کامنتشم به دستم نمی رسه چه برسه به نامه هاش.....

عشق من:همیشه با اسم و نامی که داشت واسه خیلیا سوال ایجاد می کرد...همه دوست داشتن بدونن این عشق من کیه...!...از اونجایی که کامنتاش تقریبن واسه بقیه غیر مفهوم بود...خیلیا فکر کردن...عشق من...دوست پسر منه...ولی خب...یواش یواش...خودم تابلو کردم که عشق من..خواهرمه....همه چیز خصوصی بود..قهرامون..قربون صدقه هامون...حتا اون ارتباط من با جیباش...اسمش بهاره س....ولی خودشم دست کمی ار بهار نداره.....

تنها:...شهاب تنها کسی بود که گیر میداد به تنها...از اونجایی که منو ستاره با هم اینجوریم(گرفتین که چه جوری؟)همیشه توو کامنتاش پر بود از تیکه های عاشقونه....عسلی،نفس،زندگی،هستی و هزار تا کلمه ی عاشقونه ی دیگه....همیشه...همیشه...فکر می کرد تنهاس...نامه هایی که از شرکت واسم پست می کرد همش حرف از تنهایی بود...ولی دیگه نه...ستاره..!...داره یه زندگی بدون ما رو شروع می کنه....حدود یک ماه و ده دوازده روز دیگه...شبا خونه ی ما بدون ستاره می مونه...از ته تهای دلم.....هرشب واسه خوشبختی خودش و احسان دعا می کنم...!...(نمی دونم چرا میگه..سال نود می خوام بچه دار شم..ولی از این خبرا نیست...من دیگه خسته شدم از بس که کسی نبود خاله صدام کنه..بابا عقده شده.....زودتر از دوسال...!...)

فرهاد(?):همه چیز عجیب بود...از بودن تا نبودن...و دوباره از... بودن تا نبودن...شاید نمی خوام خیلی توضیح بدم...ولی شاید واقعن تنها کسی بود که بعد از رفتنشم بازم به بلاگش سر می زدم...و دلم می خواست که باشه..و بیاد...وقتی برگشت همه چیز تغییر کرده بود...بیشتر چیزایی که منو منتظر نگه داشته بود انگاری رفته بودن...رابطه بیشتر شدو منم یواش یواش...خیلی حرفا رو زدم...دلم میخواست امید بدم...ولی به کی و برای چی نمی دونستم..فقط دنبال اون نوشته هایی می گشتم که یه روزی نویسنده شون همین فرهاد بود...ولی هیچ وقت دیگه اون سبک نوشته تکرار نشد..هیچ وقت هیچ وقت.....

خودت می دونی:اسمش بهرام بود..البته هنوزم هست....قصه ی بهرامو گفتن...یه قصه ی پر غصه ی خالی از غصه س....منو بهرام چهار سال و اندیه که همدیگرو می شناسیم...کم کامنت میده..چون هیچ وقت وقت کامنت دادنو نداره...ولی همیشه دلم میخواست توو جواب کامنتش سکوت کنم...ولی خب....سکوت که توو جمله نمیشه جاش داد..به خاطر همین همیشه یه چیزایی می نوشتم به عنوان جواب...ولی همیشه موقع نوشتن جوابا یه تیکه جمله ی مسخره وسط فکرام راه می رفت:زندگی من تازیانه ی سکوت بود...بر ستون فقرات فریاد...فریاد سکوت ناپذیر یک مشت احساسات عاصی زنجیر گسل پا به زنجیر...هیچ وقت متوجه ربط قضیه نشدم...اینو جدی می گم...ولی همیشه واسه خودم ربطش دادم به این که سکوتمو کسی نمی شنوه...!..

میلاد:میلاد یا همون داداش میلاد...با معرفت بود قدیم ترا....اونقدر پست بای بای نوشتمو رفتمو دوباره برگشتم که خسته شد....پسر مهربونیه...و البته این که کلی لوتی....همیشه..یعنی فکر کنم تا آخر زندگیم...اون تیکه نوشته ای که بالای وبلاگش داره توو خاطرم می مونه...هنوزم یادم نرفته....توو خواننده های بلاگام...جز معدود  کسایی بود که حرفامو دقیق می خوند..و توو خاطرش می موند...خلاصه اینکه...دادا میلاد... آجی هیلی هست..تو کجا حالا جیم زدی؟....

معصومه(کلاغ سیاه):اولین کسی بود که باعث شد طعم نگرانی رو حس کنم...اون اول ترا زیاد با هم خوب نبودیم.....نمی دونم..ولی از طرف من..کامنتا بیشتر جنبه ی لج و لجبازی داشت...ولی بعد ترا...........فهمیدم... که خیلی دختر خوبیه......همیشه دوسش داشتمو دارمو خواهم داشت......خیلی وقته ازش بی خبرم..و دلم واسش خیلی تنگیده..........معصوم..نمی دونم...اینو میخونی یا نه...ولی اگه خوندی...بدون...اونقدر بزرگ شدم!که تنها آرزوم مردنمه....یه بار بهم اینو گفتی...بدون امروز و این روزا به اونجا رسیدم....هنوزم دلم میخواد که واست میل بفرستم...ولی خب...!!!!!!

سپیده:خداییش..توو این دنیای بی در و پیکر اینترنتو وبلاگ.....تنها کسی بود که خیلی راحت تموم زندگیمو واسش ریختم رو دایره...اونقدر دوسش دارم که بگم این سپیده مساوی با خواهرم سپیده......همه ی سعیمو می کنم که هیچ کس خلوت ساکت منو سپیده رو بهم نزنه....سپیده...واقعن...مثل یه خواهر که خواهرشو دوست داره دوست دارم................!ماچ...

شخص ثالث:توضیحش خیلی سخته...همیشه توو یه جماعتی که گیر می کنی....وقتی توو یه جمعیت مات و مبهوت!وای میسی...حتمن یکی هست که کمکت کنه...و اون یه نفر همیشه واسه من شخص ثالث بوده...تنها کسی که حوصله ی بحث کردن و قانع کردن طرفشو داشت...کسی که برای بیان اعتقاداتش...سعی نکرد عقاید طرف مقابلشو رد کنه..کسی که شاید واقعن مثل یه برادر بزرگتر..واسش خیلی ارزش قائلم..چون احساس می کنم..اگه امروز هستم..اگه زندگی می کنم...مدیون امثال شخص ثالث هام...و نه تنها واسه آزاده بودنم....مدیونشم..الانم واسه کمکایی که به موقع بهم می رسونه قدر دانشم...مرسی...

ساسان:......برادر شوهر ستاره..!یه پسر کاملن ساده....بعضن خیلی رنگی....!...همه چیز خوبه...ولی هیچ وقت نوشته های منو با دقت نخونده...ولی همیشه میگه که با دقت خونده.......ولی خداییش اگه با دقت میخوند انقدر سوال نمی کرد چیزای تابلو رو....زیاد کامنت میده....و من هنوزم موندم که چه جوری آدرس این بلاگو پیدا کرد....؟...

شهاب:..فک کنم هم سن و سال خودمه....ولی زیاد می فهمه..فکر می کنم..کتاب خیلی خونده....و اینکه اگه قرار باشه یه روزی بشینی کنارش باهاش بحث کنی...باید کاملن اعتماد به نفست عالی باشه...و حرف بهت بر نخوره...چون خیلی رک حرفشو می زنه...کلن خیلی زیاد نمی شناسمش....ولی تا به حالم چیر بدی ازش ندیدم...!...

امین(مترسک-مرد مرده و ...(بماند)):حرف مردم واسش مهم نیست...ابته این جور نشون میده...ولی کاملن من فکر می کنم زندگیشو رو پایه های حرف مردم بنا کرده!...منطقیه بی منطق...قالبای وبلاگاشو همیشه دوست داشتم...ولی مدل حرف زدنو کامنت دادنشو اصلن...البته جز یه مورد..!..حرف حرفه خودشه...ل ج ب ا ز..!...توهین به شخصیت طرف مقابلش توو این دنیای مجازی اصلن واسش کار سختی نیست....و اینکه ...بازیگری واقعن برازندشه!!!...

غریبه آشنا:آقا میثم....نمی دونم..مشکلش چیه...ولی این روزا کلن مثل این که حال و اوضاع خوبی نداره...همیشه خوب بوده و آقا...اولین دفعه که رفتم بلاگش جآ خوردم...ولی بعدن همه چیز معمولی شد...می گه..قبلنا از جاهای مذهبی فراری بوده...ولی من میگم..این جوری نیست..!

امیر:...خداییش..معلومه خیلی بیت از شاعرای مختلف بلده...اون قبلن ترا..یکی بهش گفته بوده..جهننم میری مردونه برو....از اون موقع که این جملرو شنیدم..نمی دونم چرا هی یاد خودخواهیام و زیاده رویم توو گناه میوفتم...یه جورای واسه من یکی شده عذاب وجدان...ولی خداییش...حرف بی ربط نزده تا به حال...

بد سکتور:...دوست جدید استقلالیمه...که نه اسمشو می دونم نه اطلاعی نسبت به چیز خاصی در موردش دارم...ولی چون استقلالیه معلومه خیلی باحاله...

هیلدای بی همتا:...بابا کلن تعطیله این آدم....

پی نوشت:...نمی دونم چرا این کارو کردم...ولی انگاری..دلم میخواست ببینم چی درموردتون میتونم بنویسم..خداییشم..اینم بگم...دروغ ننوشتم..یعنی هندونه الکی واسه شب یلدا بهتون ندادم..اگه تعریفی کردم....ولی چیزی عوض نشده...اینا و نقد کردن شماها..از دید منه......

Image hosting by TinyPic

پی نوشت:...سرنوشتی مبهم...سرگذشتی مرموز...سرنوشت از من...سرگدشت از اوست....ولی هزار افسوس...آخ هزار افسوس...که سرنوشت من...سرگذشت اوست..... 

+:کانون تاریخ ایران

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 02:47

حرف های تو با من :25

جمعه 21 مهر ماه سال 1385

یادم تو را....

اومدم اینجا که گریه هامو همین جا تموم کنم......شب قدره...پارسال توو همین شبا....شب شهادت امام علی...زندگیم رنگ شادی رو به خودش دید.........دو سال تموم با عذابی زندگی می کردم که نمی دونستم چرا نمی تونم فراموشش کنم...بعد دوسال....توو شب بیست و یکم......بعد خوندن دعای توسل خوابم برد....یادمه وقتی نوبت گفتن خواستم بود...چشمهام پر از اشک بود....خوبیش این بود که دعای توسلو حفظ بودم...هنوز اون خواب رفتگی پاهامو حس میکنم....خیلی ساعت بود که تکیه داده بودم به تختمو مفاتیحو گرفته بودم دستم... جوشن کبیرخونده بودم...بعدم که دعای توسلو...یادمه همه ی کمرم درد می کرد......هنوزم درد اون روزا زیر پوستمه...احساس بدهکاری به کسی رو داشتم که نمی دیدمش....همون شب بیست و یکمی بود که خواب دیدم نشستم توو یه مسجدو دارم هی دعای توسلو می خونمو می گم که خدا منو ببخش...خدا بگو من ببخشه....هفده سالم بیشتر نبود........ولی خب....اون شبم تموم شدو...فرداش متوجه شدم..این خواب یعنی هیلدا بخشیده شدی...یعنی زندگیت ریسرت شد..یعنی پله اولی..کلی حالی به حولی بودم.........همه چیز خوب بود...همه دنیا واسم بهشت بود.. توو آذر ماه از طرف مدرسه رفتیم مشهد...هنوز یادمه وقتی واستادم که نماز بخونم مشاورمون دو ساعت خیره شده بود به من...باورش نمی شد...شاملویی که ابروهاش دو رجم نیستو صورتش فلانهو مانتوش اندازه ی هیکلشه نه شیش متر بزرگ تر از خودش واسته به نماز خوندن....نمازم بیشتر از همه طول کشید..چون با سوالی که ازم کرد ناجور دلمو شکوند...یادمه همون جا گفتم خدا شاهدی دیگه؟...ظاهرم خبر از باطنم بهشون میده....خدا فقط نگاه کن که چه جورین این بنده هات....اون شب حس آدمی رو داشتم که یه خانوم معلم چادریه با ایمانه نماز خون بهش گفته توو جهنمی هستی....دلم می خواست زار زار گریه کنم ولی نمی شد..نمی خواستم خوشیه دوستامو بهم بزنم...وقتی برگشتم تهران...توو مدرسه بغل مامیم به اسم دلتگی زار زار گریه کردم....همون روزا بود..اتفاقی...دوباره...توو قرآن معنی سوره نورو خوندم...نمی دونم اگه بگم حس آدمی رو داشتم که ..واسه اینکه بگه من اون قتلو نکردم شاهد پیدا کرده دروغ نگفتم...دلم خوش شد که خدا خودش جزای تهمت زنا رو میده....نمی دونم..اون روزا دلم می خواست نشون بدم به همه که اگه کسی شلوارش برموداس یا مانتوش بالای زانوئه دلیل نیست که فاسدهو از خدا به دور...می خواستم ثابت کنم من حواسم هست که چی کار می کنم..می خواستم حالیشون کنم مسلمونی به چادر نیست...به تهمت نزدنه...به دل نشکستنه...همه چیز دوباره یادم رفت...اتفاقات عجیب غریبی که اون روزا واسم افتاد پاک همه چیزو از یادم برد...یه پیغام...یا شایدم من فکر می کردم...نمی دونم...ولی...اون شبو هیچ وقت یادم نمیره....«خدا هیچ نمی بخشد گناه خود کشی رو».....اون دوراهی که کشیده شدم به سمت چپ....صدای فریاد که اعمالت تو رو به مقصد رسوندن...و بعدم فرصت خواستنم از....زنده بودنم تا به الان...چندین شب پیش...تموم این اتفاقارو واسه کسی تعریف کردم که قصدش خودکشی بودهو من بدون این که بدونم...مانع کارش شدم..تنها با همون یه جمله ی خدا هیچ نمی بخشد گناه خودکشی رو...نمی دونم..سال هشتادو چهار که تموم شد...منم به خیالم تموم بدهکاریام باهاش صاف شدو سپردمش به تموم روزای رفته...بیست و هشتم فروردین...هجده سالم شد..همیشه از نمره ی هجده متنفر بودم...همیشه ی همیشه ....ولی خب...قول و قرار من واسه همه چیز واسه هجده سالگیم بود.....شروع هجده سالگی یعنی شروع وفا به قول و قرارااا....تابستون بود...هوا هم خیلی گرم بود...از خونه مادر بزرگم که یه مدتی اونجا بودمم...رفتم بهشتی...همه چیز یادمه...حس آدمی رو داشتم که داره از زنده ها فرار می کنه و میره پیش مرده ها....کسی رو اونجا نداشتم که انتظار رفتنمو بکشه..جز آرش...حوصله آرشو هم نداشتم......رفتم قاطی کلی قبر کنده شده....به مردنم فکر کردم..به رفتنم..به برزخم...به جهنمم...حتا شاید به بهشتم فکر کردم.....یادمه به مرده ها حسادت می کردم...نمی دونم یهو چی شد..همه چیز ریخت بهمو احساس کردم موندنم توو این دنیا یعنی اینکه خدا خوشش نمیاد از من...هنوز یادمه وقتی حرفامو می گفتم احساس می کردم خدا با نفرت داره نگام می کنه....دیگه هیچی یادم نیست...جز وقتی که حواسم اومد سرجاشو فهمیدم شدم یه زنده به گوری که هیچ خاکی پناهش نداده....تووش خیلی راحت بودم...انگاری می خواست اون یه تیکه جا منو به خوشبختی برسونه....دیگه نرفتم بهشتی..تا روزی که به قولی که به خودم داده بودم وقت وفا بهش اومد....همه چیز واسم بوی قهوه میداد....همه چیز سخت بود...اون روز فقط یادمه گریه م گرفته بود...فقط زور خودمو میزدم که گریه نکنم..اولین باری بود که توو بغل یکی بودم...هنوزم یادمه که نخواستم واستامو مراسم خاکسپاری رو نگاه کنم..هنوزم یادمه که همه بدنم می لرزید وقتی دنبال سنگ قبر حسین پناهی می گشتم....نبود..اونجا نبود...بهشتی نبود حسین پناهی....حالا بعد از دو سه ماه از گشتنم توو بهشتی....دوباره رسیدم به روزایی که چشمام فقط گریه می بینه....خسته شدم..به صاحب همین شبا قسم خسته شدم.....خدا...روی همه ی حرفام با خودته....خودت که می دونی کی هستم و چی هستم...........می شنویییی.....به خدا..روحم ازش هیچی نمونده...تا کی بشنوه که هیچ کس باور ندارتش که ..؟.....خداااااااااا....امشب شب قدره...عمو حسینم سه شب دیگه بی پدر میشه....نشستم جوشن کبیرو معنی شو خوندم..رودربایسی که ندارم باهات عربیم خوب نیست..می خواستم ببینم چی بهت می خوام بگم....خدا.......................هزار دفعه اشکام ریخت رو کتاب...دیدی منوووو؟؟؟؟....گفته بودی ترحم می کنی به چشم گریون..چشمای منو میبینی؟..............گفته بودی تکیه گاه کسایی هستی که تکیه گاه ندارن...خدا به خدا...هیچ کس نیست..من این تکیه گاهایی که یه باد بزنه ریختن پایینو نمی خوام..می شنوی ؟.....نمی خوامشون... خدا.....مگه نگفتی  یا رفیق من لارفیق....می بینی..خودت گفتی رفیق کسی هستی که رفیقی نداره...خدا..تنهام...............خدا می بینی منو..؟....خداااااااااا..هیلیت...امشب زندگی می خواد کنه از دوباره....می خوام فقط یه صبر بهم بدی.....اعتراف می کنم عاشق شدم...می خوام یه صبر بهم بدی که بتونم زندگیمو بسازم..می خوام پاسخ این صبرمو تحملم رسیدنم باشه به اونی که خودت می دونی کم حرف نرسیدن نبوده..

..به جز حضور تو ....

                  هیچ چیزه این جهان بیکرانه را...

                          جدی نگرفتم

          حتی عشق را ........

                                

ندانستم که بعد از آن چه خواهد شد.... 

ندانستم که چرا گریه کرده ام........

شاید هم از یاد برده ام........   

  نمیدانم...

شاید دوباره بچه شدم....

شاید هم آن موقع بزرگ بودم...

اصلن شاید مرا به زور اینجا آوردند...

اگر خودم به زور آمده باشم چه؟...

    نمیدانم......

    حالا می خواهم بروم....

     اما...

       دیگه زورم نمی رسه!...........

--------------------

شب بخیر...تا...همین چند روز دیگه....!...

 

پی نوشت:...شرمنده...ولی نمی دونم چرا یه چیزی بهم گفت...خودتو بالا ببین..مغرور باش.......به خاطر همین مجبور شدم این تها رو کمی تا قسمتی تغییر بدم...علتشو واقعن نمی دونم چیه...ولی شاید واسه رسیدن به هیلدای دلخواه شروع کار باشه.....راستی....امشب احیا عالی بود..............توو اخبار می گفتن سرنوشت یه سالمونو رقم زدیم...یعنی...یک سال تموم من قراره توو امشب بمونم؟...خوشحالم..یعنی یه جورایی آرومم...بعد جوشن کبیر...توسلو خوندم..خواستمو گفتم..ولی نمی دونم چرا احساس می کردم...گفتن حرفم یکمی مسخره....!...با اینکه روم نمی شد به خدا بگم..ولی یواش یواشو بعد کلی صغرا کبرا چیدن..گفتم خدا جونم آره دیگه....!(۲۳/پاییز)

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 03:50

حرف های تو با من :37


   1      2    >>

::طراح قالب::