لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 4 شهریور ماه سال 1385

زخم درد

 

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه....درد تموم عاشقا بی دلیل گنه نکردنه...این روزا هرکی هرکجا...تنش سلامته... منتها دل من توو غیبتم تن نداره،جسم نداره در به درو بی مهلته...فردا شروع تازه ی همه ی زندگیه....یه زندگیه دوباره توو اوج لجنزار بی غروری...دردایی که رو روحم سنگینی می کرد متوجه شدم که زخم هایی هم دارن...کم کََمَک باید بگم...جسم و روحم دیگه با هم ضربه می خورن..با هم مقاومت می کننو با هم خرد میشن..فرق زیادی با هم ندارن...مردن روح...مردن جسم...خردیه جسم..خردیه روح...با هم یکی شده...بدون هیچ ترس و دلهره ای از فرداهای آینده ،دارم میرم که توو یه مهمونی شرکت کنم...ارواح زیادی اونجا هستند و من اینو خیلی خوب درک می کنم...هرچی نباشه...چندباری روحای زیادی به ملاقاتم اومدن..مثل روح اونی که جسمشو هم توو بهشتی پیدا نکردیم...همه چیز اگه به من باشه...رنگ بی رنگیه یه روحه...منتها...این جا شاید آخرین جایی باشه که من دارم از بودن یه چیزایی می نویسم...هیچ کس منو نمی شناسه و این بزرگترین دلیل این نوشته هاست...من هیچ وقت هیچ چیزو درک نکردم..این که چه وقت و چه موقع...می تونم از اون چیزایی که توو جسمم در واقع و در حقیقت در روحم جریان داره استفاده کنم...همیشه ناخودآگاه بوده و بدون هیچ پیش زمینه یا پس زمینه ای...اوایل فکر می کردم همه چیز یه خیاله...منتها بعدها وقتی خیلی از تعاریف بهم ثابت شد متوجه شدم که یه اتفاقاتی میوفته...و من حتمن باید از بین یه دوراهی راه درستو تشخیص بدم...این تشخیصو هیچ وقت من نمی دادم..ساعت هایی که از قبل سپری کرده بودم می داد...در حقیقت گدشتم به یه انتخاب تبدیل میشد...و اونجا بود که همه چیز مثل محتویات یه سرنگ بهم تزریق میشد..تموم حسای آدمایی که تا اون موقع اسمی ازشون به گوشم خورده بود...و این حالت هیچ وقت بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشه...منتها مثل هجوم کلی حشره به مغزم می مونه...هر حشره یه خبری داره.....آرشیو این بلاگ تنها جایی بوده که میشه از تووش همه چیزو پیدا کرد...و هیچ کسی هیچ وقت در هیچ کجا...مقصود اون نوشته های گنگ و بی مفهومی که شاید ده ها کامنت هم داشترو درک نکرده...و این تنها دلیلی بود که منو می کشوند به سمت این بلاگ...جایی که تموم اتفاقاتو می نوشتمو کسی متوجه نمی شد..و این واقعن یه رضایت قلبی شدیدی به همراه داشت...هیچ وقت برای دَرک شدن تلاش نکردم..همیشه دلم خواسته کسی درکم نکنه..چون هیچ وقت هیچ لزومی ندیدم که بقیه از اون چه من دارم در اعماق خودم حس می کنم حرفی به زبون بیاره..منتها امروز و این روزا شرایط کاملن تغییر کرده..من تموم غرورمو باختم..دلیلی دیگه برای پنهون کردن محتویات گنگ زندگیم ندارم...همیشه باز شدن یه پنجره و از پشت سرم صدای کوبیده شدن یه درو می شنیدم ولی فکر نمی کردم اون در،در بودنه من بوده...این روزا...نه به دنبال یه مرهم برای زخم های روحم هستم نه به دنبال یه درمان برای دردهای روحم...چهره ی بی تفاوت من همیشه و همیشه دردای درونیمو پنهون کرده...و من این روز..در این روز...به تمام گناه های کرده ی خودم اعتراف می کنم و با تموم وجود داد می زنم که تمام تمام من با تو ناتمام.

                        

                 شصت و شش.شهریور.هشتاد و پنج..۱۹:۳۰

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 19:29

حرف های تو با من :26

جمعه 3 شهریور ماه سال 1385

سرنوشت منو هیچ کس به دستش نگرفت جز منه احمق....شیشه های دل من...اشک های چشم من...امروز...واقعن بیشتر از هر روز دیگه ای احساس درموندگی می کنم....بیشتر از همیشه دلم یه داد می خواد...یه داد خیلی بلند...یه جورایی که پرده های گوشم پاره بشه...من همیشه از صدای بلند می ترسیدم...همیشه از صدای بلند کسی می ترسیدم...حتا اگه بلند بهم می گفت هیلی جون...ولی الان می خوام...الان داد می خوام...الان صدای بلند می خوام...الان سیلی می خوام............دست از سر من بردارید..به خدا هیچی نمی دونم....من چمه؟...خدایاااااا.....چرا؟...چرا؟....اصلن به من چه...طبیعت به من چه...مرگ به من چه؟...تو به من چه؟...اون به من چه؟...هیلدا به من چه؟...من که هیلدا نیستم...من مرگم...من دردم..من زجرم...من آهم...من اشکم...من بغضم...من نیستم..من هیچم...من پوچم....خدایاااااااا...کمکم می کنی...دوباره؟...یه بار دیگه؟...می دونم....می دونم دختر بدی شدم...می دونم زیر قولم زدم..می دونم...ولی خداااا...من ع ر و س ک م....من نیستم..من عقل ندارم...من اختیاری که بهم دادیو نمی خوام...خدایا اسبم کن...خرم کن...چوبم کن...علفم کن...نمی خوام آدم باشم....من نمی خوام..من با این قدرت تفکر و اختیار هیچ کاری نمی تونم انجام بدم...فقط بار گناهام داره بیشتر میشه.....خدایا یه چیزی می گم..نه نگو..باشه خدا...اگه جلسه داری..اگه کار داری...اندازه یکمی جلستو ول کن...یه کوچولو کارت من باشم...گوش می کنی حرفامو؟...خداجون قرص داری؟...اگه داری یه دونه بهم میدی؟...قرصت کاری باشه ها...من یکمی درد دارم..غرورمه فکر کنم...یه قرصی میخوام غرورمو خوب کنه...داری خدا؟...من بهت می گم کجام درد می کنه..تو خودت ببین غرورم هست یا نه؟...مغزم داره فشار میاره به قلبم...قلبم درد می گیره...بعدش یهو همه بدنم بغضش می گیره...عرق می کنه...دیشب بدنم از عرقی که کرده بود فکر کنم نصفه های شب بود که از خواب پرید...یکمی  کش و قوس اومد..زودی عرقاشو پاک کردم.....رفتم آب بخورم مامان دید منو...گفت چرا بیداری...گفتم عرق کردم گرمم شده اومدم آب بخورم...یکمی نگام کرد اونجوری که میخوان بگن خر خودتی...متلکی انداخت گفت...با چشمهات عرق کردی؟...نفهمیدم چی گفت...ولی از امروز صبح بدجوری منو می پاد....همش حواسش به منه...نمی دونم چه اتفاقی واسم افتاده...ولی فکر کنم خردی غرورمو اونا هم حس کردن....تو دیگه چی می گی؟....آخه آدم زپرتی...منو چه به خوب بودن...اصلن از همون اولش که به دنیا اومدم همین بوده...می گن خوش قدم بودم...ولی نه بابا توو گند زدن خوش قدم بودم...منو چه به بازی کردن؟...من چه به خنیدیدن از ته دل؟...منو چه به خودساختگی؟...منو چه به عروسک شدن؟...همون باید سگ باشم..باید پاچه بگیرم...باید مهربون نباشم...اصلن نمی خوام....خداااایاااااا...پاییز داره واسه منم میاد...اون پاییزی که عاشقا می گن...سرد و یخی...گریه کردم..گریه کردم...اما دردمو نگفتم..تکیه دادم به غرورم(هه ههه)که دیگه از پا نیوفتم

                  

هیچی نگو...نگاه نکن...بخون برو...صدا نکن 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 00:27


::طراح قالب::