لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 تیر ماه سال 1385

.....سفر

سفر آغاز گشت

فاخرانه در لجنزار هوس لولیدی

تا زیبندگی نام آدمی را شاید

!دلالتی باشی

دریغا عشقم

که به دروغین آلت وفایت

....ازاله شد

 

سفر ادامه یافت

بی شرمانه بر پهنه ی یخی تزویر لغزیدی

تا منزلت نام آدمی را شاید

!دلالتی باشی

دریغا اعتمادم

که به دروغین بند قولت

....اسیر شد

 

سفر پایان یافت

شادمانه در خوشی های لحطه ایی غرق گشتی

تا زیبندگی نام آدمی را شاید

!دلالتی باشی

دریغا من

که به دروغین نوای عشقت

،رقصیدم

و دریغا تو

......که هیچ گاه نفهمیدی

و اینک در آغاز سفری بی همسفر.....

من متحیرانه منزلت نام آدمی را می نگرم

 

سایه روشن

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 20:57

حرف های تو با من :10

پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385

یاداشتی کوچک...برای کسی که نمی خواندش

صبح بود

شایدم شب بود

ولی همه ی دنیا تاریک بود

هوا هم سرد بود

خیلی سرد،سوز وحشتناکی داشت مغزشو می سوزوند

روی تخت دراز کشید

پک محکمی به سیگارش زد

خیلی وقت بود که سیگاری نکشیده بود

بازدمش این دفعه،آلوده به دودای سیگارش هم بود

سیگارشو توو دستش جابه جا کرد

ناخواسته از دستش ،شاید لیز خوردو افتاد رو مجله های پایین تختش

اهمیتی نداد

خیلی سردش بود

پتو کفاف نمی داد

مچاله شد توو خودش

ولی بازم سردش بود

مچاله تر شد

احساس دختر بچه ای رو داشت که روی یه تاب در حال چرخیدن بود

تاب خوردن نه،چرخیدن

دنیا توو سرش مثل یه توپ متحرک بود

می چرخید

شاید هیچ اتفاقی نیوفتاده بود

از دست کسی ناراحت نبود

دستشو برد پایین

سیگارشو برداشت

خاکسترشو تکوند

فقط اندازه ی یه پک

و دوباره این بار به عمد

انداحتش

احساس می کرد سبکه

ولی از دست کسی ناراحت نبود

از خودش

فقط از خودش

به خاطر این که این همه وقت حس نکرده بود مثل یه مزاحمه براش

به خاطر این که راهشو اشتباه رفته بود

به خاطر این که فکر کرده بود اون نیاز داره کسی کنارش باشه

به خاطر این که توو خیالاتش به اون تهمت تنهایی زده بود

به خاطر این که هنوزم جسورانه داشت به چگونه بودنش و حرفایی که زده بود فکر می کرد

و علت اون همه تمارض به تنهایی رو جست و جو می کرد

......

سرشو بین دو تا دستاش گرفت

فشار محکمی به شقیقه هاش آورد

فقط یه فکر به ذهنش خطور کرد

اینکه با بودن خودش کنار زندگی اون

باعث شده بود

شاید از یکی بگذره

به یکی هم دروغ بگه

سرشو تکون داد

حس آدمی رو داشت که چندین وقت ناخواسته بدی کرده

احساس می کرد باید از یکی معذرت بخواد

از یکی که یک ماه تموم جای اونو تنگ کرده بود

یه لبخندی زد

یه نگاه به دستاش کرد

قلمو کشوند سر خط

حتا توان برداشتن قلمو هم نداشت

آروم نوشت

:

منو ببخش...شاید حرفایی که به تو باید زده می شد یک ماه تموم به من زده شد...منو ببخش...و اینو بدون که هویت تو اینی نبود که الان می دونم..منو ببخش

                                             سایه روشن

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 14:45

حرف های تو با من :17

چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385

اِنقده دوسِت داشتم بشنوی گریت می گیره

بیست و هشت تیر.....و سلام

توو همین روز بود که خدا تیر خلاصو زدو...!...تموم کرد..خیلی راحت..عاشقونه و خیلی معصومانه..!..چیز عجیبی نبود...خیلی وقت بود معطل یه لرزش توو صداشو یه آرامش توو تموم روحش بود..قرار بود کسی واسه رفتنش گریه نکنه..!یعنی قرار که نه ولی اینجور خواسته بود...ولی مگه می شد؟..مگه خدا چند تا فرشته مثل اون میاره رو زمین که حالا از رفتنش هیچ آهی از هیچ گلویی بلند نشه..؟مگه می شد؟...من که نتونستم..نه تنها من!آها و گریه ها و کشیده شدن ها رو زمین نشون می داد که هیچ کس نتونسته..!گلایی که پر پر می شد..!..صداهایی که هق هق می شد..!..همه چیز بوی یه بدرقه به سوی ابدیتو می داد..همه داشتن بدرقش می کردن..!..بدرقه ای که شایسته ی مقصد نبود..یه بدرقه ی کاملن زمینی..! هیچ کس فکر اون یکی نبود..!..آخه همه یه نوع بودن..همه داشتن گریه می کردن..گریه همه یه جور بود..همه داشتن اشکایی می ریختن که از نهایت قلبشون بود نه از چشمهاشون..!هیچ کس سعی نمی کرد کس دیگه ای رو آروم کنه...آخه اون موقع هیچ کس به کس دیگه ای فکر نمی کرد

یه درخت همون ورا بود..!.جای خوبی بود..یعنی یادمه واسه تکیه دادنو تقسیم یه شکست جای خوبی بود..!تکیمو دادمو...بدون هیچی به تموم اون حسرتا اجازه دادم که خودنمایی کنن..حالا من باخته بودم..نه با خیانت نه با دروغ نه با هیچیه دیگه..!..با یه مرگ.....چیز عجیبی نبود...اون مرده بود..!..فقط مرده بود..!.به قول خودش یه مرگ صادقانه!...هیچ وقت نفهمیدم صداقت اون مرگ توو کجاش بود..!..ولی خوب فهمیدم که مرده..!..چون تنها شدم..چون توو چشم اومدم...چون همه بهم نگاه کردن...چون بی صاحب شدم..چون گریه می کردم..چون تنهااااااااااا شدم.....چون گریه می کردم

آره...هیچی دیگه ندیدم...!..فقط دیدم آدما گریه می کردن...می شنیدم یه چیزایی..!. یه جاهایی گریه ها بلندتر می شد...!..خیلی بلند..بلندتر..بلندو بلندو بلندتر...لازم نبود اونجا باشم می شنیدم انگار داشتم می دیدم..منی که طاقت شنیدنشو نداشتم چه توقعی از خودم می تونستم داشته باشم که ببینم..تویی که گلم خجالت می کشید رو صورتت بشینه چه جوری سنگ جرات کرده بود سنگینیشو رو تو پیاده کنه...چه جوری اخه...چشم منو دور دیده بود؟..بی صاحب دیده بودت؟..تو فکرشو کن..تو که مرد بودی یه دقه که پیشت نبودم اون همه بهت بی احترامی کردن...دیگه خودت بدون من بدون تو چه ها که نکشیدم...فکر نکنی دارم گلایه می کنما نه به بودنت قسم...دارم واست نامه می نویسم..می دونم دیوونه ی نامه بازی بودی..دارم نامه میدم بهت...خلاصه کنم حرفامو...به قول خودت: نـــــــاجور دلم سرش واسه حس کردنت درد می کنه....دیگه فقط یه بیست و هشت تیر منو تنها کرد...ولی تکرار این روز منو تنها تر از قبل می کنه...اینو هم بدون...!...که هرچی توو دلم بودو واست نوشته باشم...بی تو هر نفس تکرار ترس....!...نیستی که بغلم کنیو ترسامو ازم بگیری..!..نیستی..رفتی پیش خدا...چون می دونم جات راحته نمی خوام که برگردی پیشم..وگرنه خودت که می دونی چقد کم طاقتم...!مراقب خودت باش

                                         امضا

پی نوشت:یکمی بهم امید بدین که می تونم داستان نویس بشم...اینایی که نوشتم فقط یه داستان بود..!یعنی فصل آخر یه داستان بود..!..این داستانو وقتی نوشتم که راهنمایی بودم...حالا فقط فصل بیست و هشتمش باقی مونده...اگه بقیشو هم پیدا کردم فصل به فصل می نویسم..اگه پیداش کردمااااا

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 20:21

حرف های تو با من :11


   1      2      3      4      5      6    >>

::طراح قالب::