صبح بود
شایدم شب بود
ولی همه ی دنیا تاریک بود
هوا هم سرد بود
خیلی سرد،سوز وحشتناکی داشت مغزشو می سوزوند
روی تخت دراز کشید
پک محکمی به سیگارش زد
خیلی وقت بود که سیگاری نکشیده بود
بازدمش این دفعه،آلوده به دودای سیگارش هم بود
سیگارشو توو دستش جابه جا کرد
ناخواسته از دستش ،شاید لیز خوردو افتاد رو مجله های پایین تختش
اهمیتی نداد
خیلی سردش بود
پتو کفاف نمی داد
مچاله شد توو خودش
ولی بازم سردش بود
مچاله تر شد
احساس دختر بچه ای رو داشت که روی یه تاب در حال چرخیدن بود
تاب خوردن نه،چرخیدن
دنیا توو سرش مثل یه توپ متحرک بود
می چرخید
شاید هیچ اتفاقی نیوفتاده بود
از دست کسی ناراحت نبود
دستشو برد پایین
سیگارشو برداشت
خاکسترشو تکوند
فقط اندازه ی یه پک
و دوباره این بار به عمد
انداحتش
احساس می کرد سبکه
ولی از دست کسی ناراحت نبود
از خودش
فقط از خودش
به خاطر این که این همه وقت حس نکرده بود مثل یه مزاحمه براش
به خاطر این که راهشو اشتباه رفته بود
به خاطر این که فکر کرده بود اون نیاز داره کسی کنارش باشه
به خاطر این که توو خیالاتش به اون تهمت تنهایی زده بود
به خاطر این که هنوزم جسورانه داشت به چگونه بودنش و حرفایی که زده بود فکر می کرد
و علت اون همه تمارض به تنهایی رو جست و جو می کرد
......
سرشو بین دو تا دستاش گرفت
فشار محکمی به شقیقه هاش آورد
فقط یه فکر به ذهنش خطور کرد
اینکه با بودن خودش کنار زندگی اون
باعث شده بود
شاید از یکی بگذره
به یکی هم دروغ بگه
سرشو تکون داد
حس آدمی رو داشت که چندین وقت ناخواسته بدی کرده
احساس می کرد باید از یکی معذرت بخواد
از یکی که یک ماه تموم جای اونو تنگ کرده بود
یه لبخندی زد
یه نگاه به دستاش کرد
قلمو کشوند سر خط
حتا توان برداشتن قلمو هم نداشت
آروم نوشت
:
منو ببخش...شاید حرفایی که به تو باید زده می شد یک ماه تموم به من زده شد...منو ببخش...و اینو بدون که هویت تو اینی نبود که الان می دونم..منو ببخش
سایه روشن