لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385

بوی لجن میاد اون حوالی..نمی دونی از کجاست

      هولم نده داریم می ریم...صدای تکرار این جمله توو گوشم پیچید..نه یه بار نه دوبار...صد باااااار.....گفتم زودتر...اینجای بوی خاک مرده میاااد...اینجا بوی تعفن میاد...اینجا بوی کثافت میاااااد......ترس من..خنده ی اون...حرفای اون...سردیه من...تلخیه وداع....شروع یه هیچوقت...نمی تونم...اینجا بوی مرده میااااااااد....نمی خوام.....فس فس می کنه..نمیاااد...داد میزنم...چپ نگاه می کنه...نمی خوادددد....می ترسم حرفی بگمو لجبازی کنه...منو نبره از اینجااا...بوی کثافت میاااد...نمی خوام...می خواد ...تفاوت...مرگ...دستام...فشار...دستاش...نترس...نمی ترسم...معلومه...مسابقه....می ترررررسم...خس خس..می خونه...به من نگااه کن واسه ی یه لحظه..نگات به صدتا آسمون می ارزه...نخون...اینو نخون....می خونه...بغض می کنم...از توو خرد می شم...هنوزم سردم...اینجا بوی کثافت میاااد...من از خدامه بکشم ناز تو تا بشنوم یه لحظه آواز تو.....بدم میاد......سماجت......غرور....اه...حرف می زنه...پول دار می خواد بشه...پولاشو تقسیم می کنه...بین خودشو مغازه دارا...گفتم من چی؟...گفت اگه چیزی موند یه آدامس خرسی هم واسه تو...خندیدم..خندید..نگام کرد..خجالت نکشیدم ولی سرمو انداختم پایین....گفت خر نشو همش واسه تو...قهقه زدم..همونجوری کش داااااااار....اخم کرد...غیرت....هاهاهاهاها...نبود..ندیده بودم...چرت می گه...شر می گه...ور می گه...خستمه...بوی کثافتم میااااد....کیفم...آره آره میااام...قهوه.....می خورم..نمی خوره...نگاه می کنه...سنگینیه نگاهش...میخوام تموم کنم...روم نمی شه شروع کنم..کمکم می کنه...گیر می ده...اخم می کنم...داااد می زنه...نگاش می کنم..خجالت می کشه....سکوت می کنه...ببخشید....نه نه نمی تونم ببخشم من شخصیتمو نمی تونم ببخشم..می گم اعصابم خرد شد....درک....برم؟...برو..می خنده...اه...دیرمه می خوام برم...ساعت هفته..خب دیرمه...دروغ می گی...به خودم مربوطه...لج نکن..دلم میخواااد...بچه بازی درنیار...بچه ام...اومدم بیرون...اومد بیرون...اه بازم بوی کثافت میااااد....بادی خورد توو صورتم..موهام سیلی خوابوندن توو صورتم...ترسیدم...نه از سیلیه موهام...از بوی کثافتی که می یومد...سوال می کنه..می گه جواب سوام یه کلمس...می گم نه..می گه جدی......نه...شوخی نکن...نه.....اه شد یه بار جدی جواب بدی...خوابم میادد...کلافه ام...توو اون لحظه زندگی نمی کنم...داااد می زنه...مگه مستی.....نه نه نه بخدا....چه مرگت شد....می خوام برم خونه....خیله خب...ترسید خسته شد نمی دونم ولی قبول کرد...خندیدم..گفت بهتری...گفتم نه بهترینم.....خوب شدی پس؟....بد بودم مگه...داشتی می مردی به گمونم...ااا داشتی می مردی....نه نه تو داشتی می میردی...خب دیگه تو داشتی می مردی...گفت خب آره تو بمیری منم می میرم...چندشم شد...بسه....اه فک می کنی بابا کی هستی انقد ناز می کنی...خودم...همونه...ناراحتی...می تونم مگه...ناراحتم باشی مجبوری ناشو برداری که راحت بشی من عوض نمی شم...آره خب سگ همیشه پاچه می گیره....تند تر میرم...جدا می شم ازش...تند اومد دوئید نمی دونم...ولی رسید بهم...شوخی کردم دلخور نشو...غلط کردی،شوخی نبود...خب غلط کردم....خوشحالم که بی دلیل جدا نشدیم فهمیدی که غلط کردی....مسخره نشو...به خودم ربط داااره...کجا...قبرستون..سر قبر کی...تو....من زندم..واسه من مردی....کجا می گم...گفتم که قبرستون..خبریه....آره...پس منم میام....تو رو راه نمی دن...چرا چمه مگه با چادر بیام رام می دن...نه مگه من چادر دارم ....خب پس بریم...نمیای..میام..رات نمی دن...تو تعیین می کنی که کیو راه می دن کیو راه نمیدن مگه...شرایطشو می دونم..خب چیه...آدم بودن...تو رو پس چه جور راه می دن کی پارتیت می شه بگو پارتی منم بشه.....عزرائیل...اه مزخرفیاتت تموم نمی خواد بشه...اینا واسه تو مزخرفن واسه من زندگیمن...آروم تر...نیا دنبالم...تنها نیومدی که تنها برگردی...با تو نیومدم که با تو برگردم....زر زدی باز...زر خودت زدیو قیافت...هروقت دیدمت فقط اینجوری حرف زدی عین یه سگم پاچه گرفتی...حتما نیاز بوده حتما گرگ بودی...خفه شو...همینه دیگه کم که میاری فحش میدی...کفریم می کنی...عصبی هستی...حرف نزن...خودت کر شو می خوام حرف بزنم...بزن اونقد بزن تا بمیری............حوصله ی کش دادن بحثو ندارم..قدمامو تند تر بر میدارم....وایسا...می گم وایسا.........هیلدا....بمیر....نگامون می کنن بقیه..بدم میاد...بدش میاد...وای میسم..میرسه...دستمو گرفت..آرومم...تو که اینقد خوبی چرا اینجوری می کنی؟...خسته شدم....از چی؟...از تو از همه...من باید چی کار کنم.....نبااااش دیگه نباش واسه من...اینجوری فک می کنی خستگی هات بر طرف می شه.....نه...پس چرا اینجور می گی.....خودت خسته می شی..نمی شم..می شی...نمی شم..می دونم که می شی..باااشه می شم.........هیچی نگفتم.......توو وبلاگت چیه اونا می نویسی...هیچی نخونشون...نمی شه...پس نپرس....خوبی؟...خوبم بریم خونه...بریم خونه...حرف می زنه ...گوش می کنم...رسیدم خونه...صحبت کرد....رفتم توو....اون صحبت می کرد.....گرمه....یادم نمی یاد این اخریا چی گفت...ولی یادمه عصبی نبودم....الانم خوبم..خوابم نمی یاد....ولی خوبم.......اونجا بوی کثافت میومد... کثافت نبود..بوی لجن آدمی بود...فکرمو بلند گفتم..بوی لجن ادمی....آدمای کوچیک قد کشیده..غضب آلود کرد نگاه...سیب..سیب...سیب و مرگ

      

...../...../۸۴

 

چشماتو یه ثانیه ببند...از خدا بخواه که کمکم کنه..دعام کنید....سبز باشین و برقرار

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 02:01

حرف های تو با من :15

دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1385

بدون غرض

دیر رفتم مدرسه...حدود ساعتای ده بود..مدرسه دیگه مدرسه نیست...تق و لقه..ولی خب..معلم اومد سر کلاس...یه جورایی به زور خودمو تکون دادمو جلوی پاش بلند شدم..این احترامو سرش نشد...بدون اهمیت کیفشو کوبید رو میزشو نشست...منم این کارش سرم نشد و نشستم...کتابمو در اوردم..جبر!دفترشم...رنگ نارنجی خیلی سرحال دفترم خورد توو چشمم اینم باعث شد زود بازش کنم که جلدشو دیگه نبینم....درس شروع شد در اصطلاح ولی..بوی لواشک...صدای خنده...گرد گچ...نیستم ولی من توو هیچ کدوم از اینا شریک...توو فکرام بودم...به خودم فک کردم..به انسان بودنم...نه راستش به این فک کردم که واقعن من یک انسانم؟...حرفایی که توو این چند روز شنیدمو توو خودم تکرار کردم....دلداری هایی که نشنیدنو نخوندنشون می تونست خیلی بهتر از شنیدنو خوندنشون باشه ولی من هم خوندم هم شنیدم...نه چیزی فهمیدم نه تونستم چیزی بفهمونم جز همونی که...ا م ی ن بهم گفت.....همه چیز تووم تغییر کرده....نگام به زندگی..نگام به دنیا.... نهایت این که یکی از من جلوتر باشهو یکی یه گام عقب تر چیه؟....المیرا خودشو کشید سمتمو گفتم هیلدا امروز میخوام با پوریا بریم کافی شاپ...یه تبسمی کرمو گفتم هوم..گفت اخه می دونی کافی شاپو خیلی دوست دارم خیلی آرومو دنجه!...سرمو برگردوندم که دیگه حرفی نزنه...دوباره کشیده شدم توو فکرام..فکرایی که از حرف المیرا ریخته شد توو فکرم...خندم گرفت نه رو جسمم توو درونم...من همیشه اینجور فک می کنم هیچ جا به دنجیو آرومیه بهشتی نمی تونه باشه چرا این همه تضاد هست توو منو المیرا.....برگشتم بازم به همون جایی که قبل تر داشتم بهش فک میکردم...یاد جمله ای افتادم که یه روزی یکی توو تسلی دردم بهم گفته بود ....<<زندگی تلخه مثل قهوه...قهورو شکر می ریزیو می خوری..بگرد دنبال یه چیزی که زندگیتو باهاش شیرین کنی>>...الان دیگه نمی بینمش که بهش بگم هیچ چاشنیه خوبی واسه زندگیم پیدا نکردم که بتونم با میل کنارش بمونم...خودمو ولو می کنم رو میز...سرفم گرفته..اخه میز اول هستمو اون گردای گچ مستقیم می خوردن به تموم صورتم...بلند شدمو رفتم میز آخر...نگامو دقیق نکردم روی بقیه که ازم نپرسن کجا...تکیه دادم به دیوارو نگامو کشوندم سمت تخته.....احتمال...شانس...کوفت...درد...پی کا..پی ام...اه...ثابت موندم روی دفترمو اینا رو نوشتم...((تا حالا شده خیالو لمس کنی؟منو درک کنی؟ نه هرگز از هم همیشه از اینجا تا کجا فاصله داشتیم...سوالایی که توو من موندن نمی دونم از کی باید پاسخ بخوام براشون..نه تو نه هیچ کسی که می شناسم نتونسته کمک کنه..من الان بیشتر از یک ماه که دارم به یه سوال فک می کنم گهگداری...نتونستم جواب بگیرم...جوابی که قبول کنمش...هیلدا کیه؟واقعا به همین جسم میگن هیلدا....یا به اون روح؟...از هرکی پرسیدم گفت به اون روح...ولی نه...من اینجور فک نمی کنم..مگه نه این که اسمم مادیه؟پس باید اینجور فک کرد که اون جسمم که مادیه...پس هیلدا همون جسمه....اگه اینجوره تکلیف روح چی می شه پس؟..ولی خب افسوسی که توو بدنم جون می گیره اینه که هیچ وقت نمی تونم حرفمو دااااد بزنم چون خیلی ناچیزم توو این دنیااا...چون نیستم...چون کاری نداشتم با بقیه..چون همیشه اینجور خواستم که ساده باشم..فکرای جورواجور نکنم...و راستش اضطرابو صدا نکنم ولی اینا هم نتیجه ندادو الان من یه سرتاپا مضطربم ....))سرمو کشوندم بالا دیدم هنوزم دارن بحث می کنن....این خانوم هیچ وقت مثل یه دبیر به درسش تسلط نداشته اینم باعث شده که همه بهش اینجور نگااه کنن که با پول اومده توو آموزش و پرورش...راست یا دروغ پای خودشون...من که هیچ وقت چیزیرو یعنی فکرامو نسبت به این قضیه بلند نگفتم...حداقل توو بین همون چند تا دانش آموز یا شایدم همون چند تا دوست....نمی دونم به من چه.....یاد خونه میوفتم. وای که یاد چه چیزی....نوشته های دیشبم ولو موندنشون رو میز...خدا کنه کسی به قصد محبت دست به وسایلم نزنه..اگه اونا رو بخونن تردید نکن که منو از دنیا رونده فرض می گیرن.....همیشه حواسم به همه چیز بوده جز عقیده هااام و شاید عقده هااااااام....با صدای کوبیده شدن رو میزو آهنگ شب ستارش خوبه ماه شب چهاردش خوبه از این خیالا اومدم بیرون..زنگ خورده بود.....من هیچ چیز که بشه گفت بهش درس توو دفترم ننوشته بودم.........!!زنده گی داره تلخ می شه واسم..ولی تلخیش تلخیه شیرینه

فک می کنم واقعن دارم به اندازه هجده سالی که زندگی کردم توو این روزا بزرگ می شم

 

 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 00:36

حرف های تو با من :17

جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385

فقط برو گمشو هیلدا

من همیشه دلم خواسته که زندگی کنم...نچسبیدم به دنیاااا ولی کاری نداشتم که بخوام برم از اینجااا....ولی حالا واقعن دارم می گم...دارم با تموم این بغضی که توو گلوم مونده دارم از خدا می خوام..که ببرتم..دیگه توانشو ندارم...من هم ساده ام هم احمق هم بی شعور....یه احمق ساده ی بی شعور به درد این دنیا و این آدما نمی خوره...ایراد از منه..چون سادمو احمقو بی شعور 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 23:40

حرف های تو با من :17


   1      2      3      4    >>

::طراح قالب::