جمعه 30 دی ماه سال 1384
ح س ر ت !
ردیف حرف هایت کاش با شعرم یکی می شد
ویا در قاب خاتم عکس ما با هم یکی می شد
تو محرم نیستی اما بیا با هم یکی باشیم
چی میشد روزی این محرم ها و نامحرم ها یکی می شد
تو را می خواستم اما تو آدم نیستی
حوا اگر اینجا نبودی شاید این آدم یکی می شد
خطوط میخیه دست تو را خواندم تو می رفتی
چی می شد این من و تو مثل ما با هم یکی می شد
<<.نمی دونم.>>
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
13:44
حرف های تو با من
:15
یکشنبه 25 دی ماه سال 1384
خدایا،
آنان که همه چیز دارند
مگر تو را
به سخره می گیرند
آنان را که هیچ ندارند مگر تو را
***
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید
که خــــــــــــــدا
هنوز از انسان نومید نیست
***
کاریز خوش دارد خیال کند
که رودها تنها برای این هستند
که به او آب رسانند
***
آنان که فانوسشان را بر پشت می برند
سایه هایشان پیش پایشان می افتد
***
و........
***
خـــــــــــــــدا
نه برای خورشید و نه برای زمین
بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد،
چشم به راه پاســــــــــــــخ است
(-->تاگـــــــور<--)
****!****
چقدر دلم می خواد هم زمان با ((تاگور))زندگی می کردم یا اینکه حداقل ((تاگور))هنوز زنده بود یکمی فقط یکمی باهاش صحبت می کردم...نمی دونم می خوام بهش چی بگم ولی بود کاشکی بود....!حــــــــــــــــیف
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
23:45
حرف های تو با من
:13
سه شنبه 20 دی ماه سال 1384
سلام
یه همچین هوای عزیز و یه جورایی عاشقونه جون میده واسه دفتر دست نوشته هام با همین دید رفتم سراغ دفترم ...... هنوزم واسم تازگی دارن هنوزم......از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون یه وقتایی باورم نمی شه بعضی هاش واسه منه که اینقدر توشون مستی از زندگی موج میزنه..........ولش یکی از نوشته هامو اینجا می نویسم شاید بعدها اگه از هیلی هیچی نموند شاید این جا بمونه واسه اینکه همه بفهمن اگه مردم فقط نمردم یه مدتی رو زندگی کردم بعدش مردم...........!

بار چندمی بود که منو بالا و پایین می برد، نفسام به شماره افتاده بود التماسش می کردم .ازش می خواستم که بذاره همون بالا بمونم ولی اون ظالم تر از همیشه می گفت:بیا پایین....اون می خواست بهم بگه هر اوجی یه قعری داره و هر قعری یه اوجی..... تازه فهمیدم ظالم نبود..!
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
17:16
حرف های تو با من
:24
|