دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
مرا ببوس... برای آخرین بار تماااااااااااام
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
00:29
دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388
او سرد و من گرم... من سرد و او گرم.. چه فرقی دارد؟!!!... مهم تعادل گرمایی ست که با هم خواهیم داشت
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
01:01
جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388
... زندگیم که صدای خاصی نداره.. تو بیائو صدای زندگیه ی من شو ...زندگیم که معنی خاصی نداره.. تو بیائو معنی زندگیه ی من شو ..... ............ ...زندگیم که هیچی نداره.. تو بیائو همه چیز زندگیه ی من شو ..زندگیم نوشتنی خاصی هم نداره.. تو بیائو نوشته ی زندگیه ی من شو..
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
19:00
پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388
...من که حوصله ی فردا رو ندارم.. تو رو نمی دونم... ...من که ... من که... ...من که می دونم تو نمی دونی هیچیو عزیز من !!بیست زندگیم صفر هم نبود... خدا به داد بقیه اش برسد
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
13:45
شنبه 8 فروردین ماه سال 1388
نوشته بودی دوستت ندارم برو نوشتم دوستت دارم بیا نه تو آمدی و نه من رفتم .... از انتظار رفتنم و آمدنت روزها می گذرد هیچ یک پای قدمی برداشتن را نداریم چه کنم؟ چه کنی؟
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
02:20
پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387
انگار خواب هایم از من با تو مهربان ترند... تو خیلی وقت ها به خوابم می آیی... ولی هیچ گاه به دیدنم نیامده ای ... خواب دیدنت را دوست دارم ولی بیداری دیدنت را بیشتر دوست می دارم... پی نوشت:سال نو می شود مثلن... ولی آرزوهای من همان کهنه های سال ها پیش می مانند... تا تو نیایی آرزوهایم نو نمی شوند!!!
نوشته شده توسط
هیلدا
در ساعت
04:27
|