لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 5 شهریور ماه سال 1390

 

 

 

کاش آدما هم مثه گربه ها با چند لحظه بو کشیدن
میفهمیدن که هر آشغالی
.... ارزش وقت گذاشتن نداره 
 

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 01:09

حرف های تو با من :2

چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1390

دلم تنگ شده برای این ویرانه مانده از خاطرات...

کسی جز من اینجا دم و بازدمش را رها می سازد؟

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 01:47

حرف های تو با من :0

شنبه 8 آبان ماه سال 1389

.............دل نمی کنم

...........................فراموشم نکنی

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 22:01

حرف های تو با من :8

چهارشنبه 17 شهریور ماه سال 1389

 

 

 

نشسته ام سر راهت خدا خدا که بیایی 

 

......... 

می شنوی؟

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 13:14

حرف های تو با من :2

یکشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1389

فکرهایم را دارم جمع و جور می کنم...... می خواهم بنویسم.... کاغذ کم می آورم به گمونم...!!!!  

دوستم دارید!!!؟ به یادتون هستم.... دلم هم برایتان تنگ می شود.... می خواهم از آدم های زندگی ام بنویسم.... احساسم در موردشان را می گویم... زودتر جمع و جورش می کنم اگر شروعش کردم!!!!.... و خدا هست در همین نزدیکی... میان من و بندگان دیگرش

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 18:15

حرف های تو با من :24

شنبه 24 بهمن ماه سال 1388

یادم نرفته است که تنها مانده ام

رفتنت بوی تازگی می دهد... بوی تازه رفتن.... حس و حال آدم هایی را دارم که تازه عزیزشان بار و بندیل سفرش را جمع کرده است و می خواهد برود سفر! انگار نه انگار که همین چند روز پیش سالگردت را گرفتیم!!!! دلم هنوز عادت نکرده است... هنوز برایم نبودنت عادی نشده است.... حس اینکه همه ی این حرف ها و حس و حال ها خواب باشد همیشه با من است!!! دلم می خواهد یک بار دیگر بشینمو تو با موهایم بازی کنی..... یک بار دیگر...... فقط یک بار دیگر بگویی مواجب خودت باش و من بخندم... بخندمو بگویم باشد مواجب خودم هستم.... قول می دهم این بار هرچه گفتی نه اخمی در کار باشد و نه باشه ای از سر تکلیف... قول می دهم همه اش عشق باشد .. همه اش رفع نیازهای من باشد... قول می دهم بشینم همه ی دانسته هایت را کتاب کنم.... دوباره به خوابم بیا... مثل همان اول ها... روزهای اول را می گویم.... دلم برایت تنگ شده.... زیاد... آنقدر زیاد که تمامی ندارد حسش... همیشه با من است... هنوز هم رفتنت را باور نکرده ام... هنوز هم 

پی نوشت:.......... آدم ها با یکدیگر فرق دارند.... این را می شود حس کرد فقط.. نه می توان دید نه می توان شنید... دلم همچنان هم تنگ است

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 04:11

حرف های تو با من :18


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

::طراح قالب::