لحظه های هستی ام

کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی ، من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــی کنم ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا نرو نبودنت مــــــرگ منه ، راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه بری تو و مــــرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــــــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمــــی کنم ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم ، قدیمیم گمــم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمی کنم نرو آه نمی کشــم بشین حرف نمی زنم بمون بغض نمـی کنم ببین



Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

دوم.تیرماه.هشتاد و هفت

امروز، درست، یـــــــــــــــــــــــــــک ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال و ده ماه و دو روز ِ که نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

 

.....پی نوشت:من پر از حرف سکوتم که خودش یه دنیا قصه س

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 17:45

حرف های تو با من :5

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

 مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
 روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
 یک جایی شبیه دل خودش ،
 کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
 کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
 دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
 خیابان ساکت بود ،
 فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
 در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
 صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
 هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
 مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
 صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
 مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
 خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
 اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
 مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
 معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
 به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
 گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
 فاطمه باز هم خندیده بود ،
 آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
 برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
 تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
 آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت ،
 رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
 مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
 حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
 پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
 یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
 پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
 صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
 - داداش سیگار داری؟
 سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
 نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
 چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
 - پولام .. پولاااام ،
 صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
 - بیچاره ،
 - پولات چقد بود ؟
 - حواست کجاست عمو ؟
 پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
 جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
 برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
 بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
 دل برید ،
 با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
 ...
 - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
 چشمهاشو باز کرد ،
 صبح شده بود ،
 تنش خشک شده بود ،
 خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
 در بانک باز شد ،
 حال پا شدن نداشت ،
 آدم ها می آمدند و می رفتند ،
 - داداش آتیش داری؟
 صدا آشنا بود ، برگشت ،
 خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
 چشم ها قلاب شد به هم ،
 فرصت فکر کردن نداشت ،
 با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
 - آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
 جوان شناختش ،
 - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
 پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
 افتاد روی زمین ،
 جوان دزد فرار کرد ،
 - آییی یی یییییی
 مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
 دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
 - بگیریتش .. پو . ل .. ام
 صدایش ضعیف بود ،
 صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
 - چاقو خورده ...
 - برین کنار .. دس بهش نزنین ...
 - گداس؟
 - چه خونی ازش میره ...
 دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
 دستش داغ شد
 چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
 سرش گیج رفت ،
 چشمهایش را بست و ... بست .
 نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
 همه جا تاریک بود ... تاریک .
 .........
 همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
 - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
 همین ،
 هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
 نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
 مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
 بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
 انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
 شاید فاطمه هم مرده باشد ،
 شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
 کسی چه میداند ؟!
 کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
 زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
 قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
 قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست ...

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 19:35

حرف های تو با من :16

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

یه وقتایی باید باور کرد خوش شانسی!!! یه گوشی لازم مثل من!!! برنده ی یه گوشی از بلاگ اسکای میشه!!! باورش کردم

نوشته شده توسط هیلدا در ساعت 15:34

حرف های تو با من :35


::طراح قالب::